خب

انگار این مشکل برون بری و درون ریزی و اینا رو حل کردم

الان کرم اون کارم ارضا شد دیگه انگیزه ندارم واسه ادامه چون واسه ویرایش قالب اینجا باید وردپرس رو نصب کنم به جای اینکه از وردپرس دات کام استفاده کنم گویا!

so،

بیخی بابا کوتاااا بیا من 1000 جور کار دارم وردپرس دمت گرم به خدا!

بلکی تو همین دات کام بشه یه کارایی کرد اما زمان میبره قاعدتا

so،

باشه واسه بعد

 

تا وقتی این بلاگفای “…” کش نمیذاره برون بری کنم و نوشته هامو بردارم بیارم اینجا درون ریزی کنم همینجور پا در هوا میمونم بین اینجا و اونجا.

چقدر باحاله که دیگه ”برون بری” و “درون ریزی”تم دست خودت نیست این روزا، دمتون گرم به خدا

هم م م ش دلش می گی ی ی ی ره

هم م م م ش تنش اسی ی ی ی ره

خنجر زده خوب نشده

بل بل هم زده گویا جور نشده

wow! واقعا دنیا اینقدر شارپ بود؟!


پ.ن:

آ آ آه ای عینک… سلام!

فقط تو مرا نکرده بودی.


خوشحالترین جامعه جامعه ایست که در آن، نوار مغز بگیران، با روش آزمون و خطا آن حسگرهای کذایی را بر روی سر می چسبانند و هی نوار میگیرند و هی جای آن چیزهای کذایی را عوض می کنند، تا در نهایت، یک نوار مغزی ای چیزی در بیاید بالاخره.

ویکتور پرسه مارک بک

مربی دراز کشید رو تشک و در 345 مدل مختلف بی وقفه دراز و نشست داد. من که بار اولم بود بعد از همون 10-15 تای اول اجدادم رو جلو چشمام دیدم یکی یکی. یکم به تواناییهام مشکوک شدم اما گفتم بذار یه آمار بگیرم ببینم ملت دارن چیکار می کنن، رو آرنجام تکیه دادم و دیدم ای اماااااااااااااااااان! همه دارن میپیچن به خودشون از درد و خانوم مربی هم دلش شاد، داره واسه خودش میره بالا و میاد پایین به چه فرزی.

بساطی بود یعنی، اگه یکی پلان ما رو میدید یه ماهی سوژه داشت واسه خنده. آخرشم مربی جان قله های افتخارشو رها کرد و سرشو برگردوند ببینه اوضاع ما چطوره. فکر کنم صحنه ی رقت باری رو نظاره کرد چون یهو گفت شکمتونو ماساژ بدین عزیزم ماسااااااااااااژ آفری ی ی ی ن خسته نباشید!

بعدم سریع پا شد و  همه به طرز اسفناکی خودشونو جمع و جور کردن.

Hmmm …درد بعد از ورزش یه حقیقت تلخیو همچین سفت تف میکنه تو صورت آدم مبنی بر اینکه ” عزیزم! شما ر.یدی با این ماهیچه های شل و ولت”. اما بین خودمون باشه، تا یه مدت طولانی بعد از باشگاه، پرسه ک.شر ساز ذهنم یه جایی گم  و گور شده بود. واقعا دمش گرم.

از خواب پا میشم. تازگیا زیاد از خواب پا میشم. در واقع چون زیاد می خوابم طبیعتا زیادم از خواب پا میشم. بعد که از خواب پا میشم برعکس قبل از خوابیدن که مطمئنم بعد از خوابیدن کلی انرژی میاد سراغم واسه کلی کار، اصلا انرژی ندارم واسه کلی کار.

بنابراین می رم در کمد رو باز می کنم، نیگام می خوره به مانتوی سبزم و یهووو حس می کنم بدجوری کرمم گرفته بپوشمش.

با یه آهنگ وسترنی تو پیش زمینه از کمد درش میارم و می پوشمش و می شینم لبه تخت تا فکر کنم به اینکه به چه دلیلی می تونم برم بیرون که بعدش وجدانم رو قانع کنم که کار داشتم و رفتم بیرون، واسه علافی که نبوده که.

***

باشگاه … یه مدته دنبال پیدا کردن یه باشگاه جدیدم که به اندازه قبلی زن و دختر “…” توش نباشن. یه جای معمولی تر که کمتر بشه توش مدلهای مختلف تاپ و شرت و آرایش و مو و اینجور چیزای تخ*می رو دید. جایی که  پرسه ی چشم*چرون درونم رو نکشه بیرون و بذاره رو ورجه وورجه های احمقانه تمرکز کنم.

***

از همون خیابون اول تک تک سلولای بدنم عمیقا حس میکنن که یه اتفاق جدیدی افتاده. خب من یه گهی خوردم و بین اینهمه زن و دختر محتاط، اینجوری اومدم بیرون. خیلی حال میده، میدونی؟ اینکه پیش مرگ شی. بابا همیشه میگه بذار یکی دو نفر فلان کارو بکنن، عادی که شد خب تو هم بکن.(خب آره بابا باید بیشتر رو طرز صحبت کردنش تمرکز کنه)

خیلی چندش آوره .حالم از منتظر بودن به هم میخورده. از دم یکی رو گرفتن و با افتخار دنبالش رفتن. تلاشای مذبوحانه ای داشتم واسه با کله رفتن تو هر ماجرایی. اما این دفعه این یکی خیلی بولده  … (Bold’e) نزدکیای 4راه دیگه کاملا حسم میگه که !wow چه کیفی دارم میکنم با این کمبود روحیم! هر کی که از کنارم رد میشه مواظبه که هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، و این یه جور ناجور سگی بهم می چسبه.

***

باشگاهش یکم زیادی شبیه باشگاه نیست. منشیش رو یه هاله ی خوفی از سیگنالای منفی احاطه کرده و همه لباسا یه گوشه سالن به طرز جهان سومی ای چپونده شدن رو جالباسی. اما خب لااقل موجوداتی که دارن توش ورجه وورجه می کنن به آدم شبیهن و این یه نیمه پر لیوانه که من آخرش تونستم ببینمش.  ساعت کلاسارو می پرسم و میام بیرون. همش 5 دقیقه شد! وجدانم شروع میکنه به ور ور کردن. محل سگش نمیذارم و پیاده تا 4راه بر میگیردم و تو این فاصله با روانکاوی متلکا و نگاها  سرمو گرم میکنم تا چشم وجدانم در بیاد.

***

وقتی کسی رفاه نداره، حداقل رفاه رو، و نمی تونه موقع خواب شب به خوش بگه: “دمت گرم، امروز فلان نکبت زندگیتو سامان دادیو راحت بخوابه، کم کم تبدیل میشه به یه اورانگوتان آدم نما. تمام فوکوس مغزش رو میندازه رو آدمای دورش، و اینقدر کله اشو میکنه تو زندگی اونا، که دیگه هیچی از زندگی خوش رو نمیتونه ببینه.

نمی تونه ببینه کسی داره می ره بالا، یا حتی میاد پایین. بستگی به این داره که از بالا اومدن خوشش بیاد یا پایین رفتن. هزار تا مثال می تونم بزنم تا منظورم واضحتر بشه. مثلا میتونم سبیلم رو گرو بذارم که تو عمرم نشده یه کتاب بخونم و یه کی نیاد جلد کتابمو با خونسردی تمام نگیره و نیگا نکنه تا ببینه عنوانش چیه. واقعا از قدرت درکم خارجه که بتونم تو اون لحظه همچین موجودی رو درک کنم.

حقیقتا(چه کلمه چندشی) خیلی بعیده که اگه زندگی ای واسه کردن داشته باشیم، حوصله این کارا برامون بمونه. به مثال دوم توجه کنید: زنیکه به خاطر اینکه من دارم تو خیابون کیک می خورم بهم چپکی میبنده و سرشو طوری تکون می ده که انگار با مینی*جوووووب دارم راه میرم _حالا بماند که اونم جای بحث داره_ غیر از اینه که یه کسی تو وجودش داره له له می زنه که خیلی دلش می خواد تو خیابون کیک بخوره؟

ما تو وجودمون به اندازه تمام صفتهای بد و قبیح (خیلی ظاهر لغتش ت*خمیه ایوول) دنیا شخصیت تو سر خورده داریم که همه اشون آخر باحالن. بعضیاشون رو اگه بیاری رو و آبشون بدی و بذاری گل کنن یک (yak) صفایی میکنی باشون که به مغزتم خطور نمیکنه الان.

به جون خودم!

***

در ادامه بحث هر کی پایه است فردا شب بیاد همگی با هم سیچوایشن (situation) مینی*جووووب رو امتحان کنیم.

خداوند همه ما را خیر دهاد

 

گربه اصلا ملوس نیست.

هم ترسناکه هم آب زیر کاهه هم یه حس ماوراییه خوف داره.

تنها جونوریه که نمیتونم باهاش تو یه تخت بخوابم،

و

hey you! اصلا اصرار نکن!


یه روزی،

یه روزی ی ی ی ی ار همسرم،

برات می خوندم

بابا کو و و و و و و هی

بابا کوهی ی ی ی ی ی ی

آی امان امان امان امان اماااااااااااااااااااااااااااااااااااااان


پ.ن اجباری:

گویا برداشتهای بامزه ای از این پست شده. بیخیال بابا اینو داشتم گوش میدادم شاتالاق نوشتم اینجا، همین.

نشون به اون نشون که بعدناش میگه:

” حالا از خاک وطن برات می خونم بابا کوووووووهی…

از شهید بی کفن برات می خونم بابا کوهی ی ی ی ی … بابا کوهی ی ی ی ی ” !


من این روزا این شکلیم

باحالم نه؟