از خواب پا میشم. تازگیا زیاد از خواب پا میشم. در واقع چون زیاد می خوابم طبیعتا زیادم از خواب پا میشم. بعد که از خواب پا میشم برعکس قبل از خوابیدن که مطمئنم بعد از خوابیدن کلی انرژی میاد سراغم واسه کلی کار، اصلا انرژی ندارم واسه کلی کار.
بنابراین می رم در کمد رو باز می کنم، نیگام می خوره به مانتوی سبزم و یهووو حس می کنم بدجوری کرمم گرفته بپوشمش.
با یه آهنگ وسترنی تو پیش زمینه از کمد درش میارم و می پوشمش و می شینم لبه تخت تا فکر کنم به اینکه به چه دلیلی می تونم برم بیرون که بعدش وجدانم رو قانع کنم که کار داشتم و رفتم بیرون، واسه علافی که نبوده که.
***
باشگاه … یه مدته دنبال پیدا کردن یه باشگاه جدیدم که به اندازه قبلی زن و دختر “…” توش نباشن. یه جای معمولی تر که کمتر بشه توش مدلهای مختلف تاپ و شرت و آرایش و مو و اینجور چیزای تخ*می رو دید. جایی که پرسه ی چشم*چرون درونم رو نکشه بیرون و بذاره رو ورجه وورجه های احمقانه تمرکز کنم.
***
از همون خیابون اول تک تک سلولای بدنم عمیقا حس میکنن که یه اتفاق جدیدی افتاده. خب من یه گهی خوردم و بین اینهمه زن و دختر محتاط، اینجوری اومدم بیرون. خیلی حال میده، میدونی؟ اینکه پیش مرگ شی. بابا همیشه میگه بذار یکی دو نفر فلان کارو بکنن، عادی که شد خب تو هم بکن.(خب آره بابا باید بیشتر رو طرز صحبت کردنش تمرکز کنه)
خیلی چندش آوره .حالم از منتظر بودن به هم میخورده. از دم یکی رو گرفتن و با افتخار دنبالش رفتن. تلاشای مذبوحانه ای داشتم واسه با کله رفتن تو هر ماجرایی. اما این دفعه این یکی خیلی بولده … (Bold’e) نزدکیای 4راه دیگه کاملا حسم میگه که !wow چه کیفی دارم میکنم با این کمبود روحیم! هر کی که از کنارم رد میشه مواظبه که هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، و این یه جور ناجور سگی بهم می چسبه.
***
باشگاهش یکم زیادی شبیه باشگاه نیست. منشیش رو یه هاله ی خوفی از سیگنالای منفی احاطه کرده و همه لباسا یه گوشه سالن به طرز جهان سومی ای چپونده شدن رو جالباسی. اما خب لااقل موجوداتی که دارن توش ورجه وورجه می کنن به آدم شبیهن و این یه نیمه پر لیوانه که من آخرش تونستم ببینمش. ساعت کلاسارو می پرسم و میام بیرون. همش 5 دقیقه شد! وجدانم شروع میکنه به ور ور کردن. محل سگش نمیذارم و پیاده تا 4راه بر میگیردم و تو این فاصله با روانکاوی متلکا و نگاها سرمو گرم میکنم تا چشم وجدانم در بیاد.
***
وقتی کسی رفاه نداره، حداقل رفاه رو، و نمی تونه موقع خواب شب به خوش بگه: “دمت گرم، امروز فلان نکبت زندگیتو سامان دادی” و راحت بخوابه، کم کم تبدیل میشه به یه اورانگوتان آدم نما. تمام فوکوس مغزش رو میندازه رو آدمای دورش، و اینقدر کله اشو میکنه تو زندگی اونا، که دیگه هیچی از زندگی خوش رو نمیتونه ببینه.
نمی تونه ببینه کسی داره می ره بالا، یا حتی میاد پایین. بستگی به این داره که از بالا اومدن خوشش بیاد یا پایین رفتن. هزار تا مثال می تونم بزنم تا منظورم واضحتر بشه. مثلا میتونم سبیلم رو گرو بذارم که تو عمرم نشده یه کتاب بخونم و یه کی نیاد جلد کتابمو با خونسردی تمام نگیره و نیگا نکنه تا ببینه عنوانش چیه. واقعا از قدرت درکم خارجه که بتونم تو اون لحظه همچین موجودی رو درک کنم.
حقیقتا(چه کلمه چندشی) خیلی بعیده که اگه زندگی ای واسه کردن داشته باشیم، حوصله این کارا برامون بمونه. به مثال دوم توجه کنید: زنیکه به خاطر اینکه من دارم تو خیابون کیک می خورم بهم چپکی میبنده و سرشو طوری تکون می ده که انگار با مینی*جوووووب دارم راه میرم _حالا بماند که اونم جای بحث داره_ غیر از اینه که یه کسی تو وجودش داره له له می زنه که خیلی دلش می خواد تو خیابون کیک بخوره؟
ما تو وجودمون به اندازه تمام صفتهای بد و قبیح (خیلی ظاهر لغتش ت*خمیه ایوول) دنیا شخصیت تو سر خورده داریم که همه اشون آخر باحالن. بعضیاشون رو اگه بیاری رو و آبشون بدی و بذاری گل کنن یک (yak) صفایی میکنی باشون که به مغزتم خطور نمیکنه الان.
به جون خودم!
***
در ادامه بحث هر کی پایه است فردا شب بیاد همگی با هم سیچوایشن (situation) مینی*جووووب رو امتحان کنیم.
خداوند همه ما را خیر دهاد