در 95% اوقات هیچ امیدی ندارم به اینکه دوباره شاد باشم. بگویم ای وای چقدر خوب و لذت بخش. فکر نکنم. بخندم. هیچ امیدی ندارم به اینکه درسم را ادامه بدهم. کلاس بروم. حضوری بزنم. استرس امتحان را تحمل کنم. پروژه کار کنم تا صبح. ماکت بسازم. دفاع کنم. به استاد بگویم سلام امروز چطور هستید دکتر؟ یا مسافرت بروم. عکس بگیرم. گل بچینم. یک نفر را صدا بزنم بگویم اووف این خرگوش را ببین چقدر پدر سگ است. نگاه کنم به غروب. به آسمان. باران. ابر. نفس بکشم. در 95% اوقات هیچ امیدی ندارم به اینکه با آدمی بروم کافه. بخندم. چایی بخورم با چیز کیک. یک چنگال من. یک چنگال او. یا خیره بشوم به صورتش. در حالیکه او نمیداند دارم نابود میشوم از آرامش. هیچ امیدی ندارم به بودن با آدمها. به صداقت. به رفاقت. به با هم بودن. هیچ امیدی ندارم به همسر بودن. خاله بودن. عروس بودن. عمه بودن. جاری بودن. مادر شدن. به اینکه دست دختری را بگیرم ببرمش پارک. نگاهش کنم با دلهره. بگویم یواش تر یلدا. 95% اوقات هیچ امیدی ندارم به ادامه. به فردا. به صبح. هیچ امیدی ندارم به چیزی که بودم. باید باشم. میخواهند. امید ندارم به اینکه یک روز بیدار شوم. یک صبح زود. بروم کنار رودخانه ای. ورزش کنم. قدم بزنم. لبخند بزنم. در حالیکه موتوری نیست. ونی نیست. نگاهی نمیاید بنشیند روی کونت. روی شکمت. روی صورتت. کسی نمیاید با یک کارت، با یک چماق، با یک چاقو فرو برود توی تمام زندگی نکبتی ات. تلویزیون نیست. اخبار نیست. پارازیت نیست. کمپین نیست. نوار سبز نیست. گوشی موبایل نیست. تو نیستی. خانواده نیست. کار نیست. درس نیست. یک چیزی هست که نمیدانم چیست. یک چیزی که باید بیاید بگوید این مرگ است، این زندگی. و من وجه تمایزشان هستم.