نهایتش خورد میشوی. آب میشوی. تمام میشوی. از روی این کاناپه بلند میشوی آرام. توی تاریکی. میروی روی آن یکی کاناپه. میروی مینشینی کنارش. جرئت میکنی. و سرت را تکیه میدهی به بازوش. این نهایتش میشود. و اتفاقی نمی افتد. نباید بیفتد. قرار همین است. قرار بر این است که اتفاقی نیفتد. این رابطه های قراردادی سردرگم. این لایه لایه‏های با هم بودن. و ما، که کش می‏آییم بین ثانیه‏ها. با چشمهای خیره به لحظه نامعلوم. با دستهای سرد. با لبخند تسلیم. با پوست چروک خورده کلفتمان.