خیلی وقتها احساس در کنار اتوبان نشستگی بر آدم مستولی میشود. احساس اُه اُه چقدرعبور کنندگی. احساس سرگیجه. احساس وحشت. احساس حلزون چسبیده به دیواره رودخانه. هی سرت را فرو میکنی تو دستهات. می آوری بالا. میبینی هنوز همه دارند عبور میکنند. همه. و یک نفر نیست که بیاید کنار آدمی بنشیند. بگوید ببین، من هم عبور نمیکنم. من هم نشستم. آهاااااع، ها. و کونش را بگذارد روی جدول. با تو سکوت کند. با تو نگاه کند. با تو خیس شود زیر باران. و حتی حلزون نیستی که بخزی توی لاکت. بگویی عبور کنید بابا. من خوابیدم. خدافس. و عبور نیست که آدم را میکشد. تنهایی روی جدول نیست که آدم را کلافه میکند. آدم را، این نیش ترمزهای گاه و بیگاه مجنون میکنند یک روز. این مسافرها. این لبخندها. این دستها که از پنجره ماشینها میزند بیرون. به نشانه دوستی. هم دردی. این امیدهای عبوری که ا ساعت دیگر نیست. ا ساعت دیگر باید دوباره بپذیری. بپذیری بوی بنزین سوخته را. جدول را. احساس در کنار اتوبان نشستگی را. سرگیجه را. وحشت را. حلزون چسبیده به دیواره رودخانه را. و ببینی همه را، که هنوز، دارند، عبور میکنند.