مامان گفت تو داشتی یک چیزی میگفتی. گفتم مهم نبود. گفت بگو. گفتم مهم نبود. شما همه حرف بزنید. بعد هم بروید. من گوش میکنم. مامان گفت وااا. لباسهایم را برداشتم و رفتم حمام. آب گرم را باز کردم. همه جا را بخار گرفت. و سرود پیروزی سر داد. سپس خاطرنشان کرد که من غنیمت نمیخواهم. همین افتخار برایم بس است. بخار را بغل کردم. رفتم زیر دوش. شاشیدم. فکر کردم. بخار گفت خوبی؟ اما پاسخی نشنید. پس خودش را دور من حلقه کرد. و سکوت کردیم. لباسهایم را ریختم توی لگن. با پا رفتم رویشان. به شیوه مادربزرگانم. شالم را ولی با دست شستم. شالم روحیه حساسی دارد. در خود فرو میرود. میپیچد دور گردنم. و سکوت میکند. آمدم بیرون. آش خوردم. 3 بشقاب. و به این فکر کردم که چقدر دلم نقاشی کشیدن میخواهد. و ساز زدن. و یک زندگی هنریِ تنهای در خود. چقدر دلم میخواهد بترشم. در خود بترشم. بشوم ترشی میس. با طعم سیر. خوابم نــبُرد. هوا برفی است. دراز کشیدم روی تخت، توی تاریکی ساعت چهار. آهنگ گوش دادم. و آه کشیدم. اما نمیدانم به یاد چه چیزی. به یاد چه کسی. جدیدن زیاد نمیدانم. در یک فضایی معلقم. ولم. دوست دارم دستم را دراز کنم، یک جایی را بگیرم، بچسبم. مثل آنروز، توی مترو. همان لحظه که همه زنها پریدند توی واگن. باید پیاده میشدم. نمیشد. زل زدم به در. دستم را دراز کردم. گفتم خواهش میکنم من را بیرون بیاورید. و دیدم که دستم را دو نفر گرفتند. کشیدند بیرون. با موهای ریخته و کیف اویزان افتادم روی صندلیهای ایستگاه. قطار رفت. حس خوبی بود. اینکه بنشینی. بالاخره. و ببینی که بقیه میدوند حالا. گیر میکنند. معلقند. این خواب تقریبن هر شب من است. بی وزنی. بالا رفتن. هر شب بی وزن میشوم و پرواز میکنم، میروم بالا، و میخورم به سقف. هر شب گیر میکنم یک جایی توی هوا. و به خودم میگویم فاک دوباره شروع شد. و به همه از آن بالا لبخند میزنم که یعنی نترسید چیزی نیست این همه اش یه خوابه، خواب پشت پنجره… و گاهی از آدمهای آن پایین میخواهم کمکم کنند بیایم روی زمین. و معمولن کسی کمک نمیکند. و من برای خودم لق میخورم زیر سقف. هر شب. و این خیلی مسخره است. این مسخره است که آدم در خودش حرف بزند. این مسخره است که آدم هنوز دلش بخواهد. این مسخره است که آدم در بیداری معلق باشد. در خواب معلق باشد. این مسخره است که آدم گیر کند. مثل در کره ماه بودن. بدون لباس فضانوردی. بدون وسیله ارتباطی. و برای ابد.