دیشب مثل ننه مرده ها نشستم توی buzz. هی کسشر نوشتم و گریه کردم. دسمال کاغذی اش هنوز اینجاس. به شکل خوبی ریز ریز شده. برادرم هی غلت میزد و پتو را میکشید توی صورتش. بلی. منِ 25 ساله و برادر 29 ساله ام در یک فضا میخوابیم. مامان گفته در اینترنت میروی چیزی مینویسی آبروی خانوادگی ما را نبر لطفن. من هم گفته ام باشه. برای همین خاطرنشان میکنم که میتوانیم هم در یک فضا نخوابیم. اما میخوابیم. چرا؟ هیچکس نمیدانست. تا ساعت چاهار بیدار بودم. نگاه کردم به دانلود منیجر. دیدم حالا که مثل خانوم، زینب کبری نشسته ام توی تاریکی و اشک میریزم، این فایلهایی که را که معلوم نیست از کی در پندینگ دانلود به سر میبرند را دانلود کنم. یک چیزهایی دیدم به اسم نامه به فامیل دور، 03 Film Credit و عارف و هایده. برادرم از رختخوابش بلند شد و مستقیم رفت به طرف آشپزخانه. برادرم خیلی گرسنه است. همیشه. و وقتی گرسنه میشود استرس میگیرد و عصبانی میشود. این را به وضوح میشود در چهره اش دید. و برای همین هم از خانه مجردی بیزار است. میگوید غذا را چیکار کنم دوست عزیز، غذا! و پاسخش در برابر سوال مگر معده ات سوراخ است؟ این است که من خیلی فکر میکنم. ما هم میگوییم خب. خب خیلی خوب است. ینی شما هر چیزی شنیدی بگو خب. و ببین چقدر مهم نیستی. چقدر بی تفاوتی. چقدر دیواری. دراز کشیدم. فایلها داشتند دانلود میشدند. یک اخلاقی که دارم صحبت با اشیاست. سه تا پنجره دانلود را کنار هم گذاشتم و گفتم هر کی زودتر دانلود شد. و هی بیشترتره را میآوردم میمالیدم به بقیه، که ینی ببینید! جلو زدها! و واقعا خوشحالم که اشیا سکوت میکنند. و میگویند خب. پوشه طرحهای داخلی را که برای خانه آقای خ کشیدم روی دسکتاپ بود. بازش کردم. نمیدانم آدم خودشیفته ای هستم یا مشکل از جای دیگری ناشی میشود. زل زدم به فضای نشیمن. به  طرحی که برای قسمت ال سی دی داده ام. به نورپردازیش. رفتم توی عکس. نشستم روی مبلهاش. سکوت محض بود. لم دادم. بولیز بافتنی ام را درآوردم. کف پاهایم را گذاشتم روی پارکتها. پاهایم گفتند پس پارکت پارکت که میگویند این است؟ گفتم بلی. کنترل ال سی دی را برداشتم. زدم شبکه پی ام سی. یک آهنگ ملایمی داشت میخواند که ساکت نشستیُ… چیزی نگفتمُ… بلند شدم قدم زدم. از پنجره نگاه کردم به حیاط. به کوچه. همه خواب بودند. رفتم توی اشپزخانه. در یخچال چیزی نبود. گلدانهای بامبو را آب دادم. تلویزیون و چراقها را خاموش کردم. آمدم بیرون. برادرم برگشته و نشسته بود پای لپ تاپش. نامه به فامیل دور دانلود شد. اجراش کردم: » … بنویسید آقای مجری، بنویسید مراری نیست، جز دوری شما… اگر از چیجوری بودن من جویا هستید، باید عرض کنم، که اکنون، ایجوریَم: اوووه اوووه اوووه اوووه [گریه میکند] … اینو بنویسید… بنویسید که ایجوریَم … «