احساس میکنم صداها تعقیبم میکنند. به شکل هوووو هوووو. از این بدتر دیده اید که یک نفر از اعضای خانواده سر میز ناهار ناگهان گوشهایش را بگیرد؟ خب، خانواده من دیدند. و خیلی تعجب نکردند البته. کنار آمدند. خودم هم آمدم. کنار را میگویم. شبها که میخوابم با ترس صدا میخوابم. ینی اینکه صبح با چه صدایی از خواب خواهم پرید؟ هر روز یک اتفاقی می افتد. یا صدای در. یا تلفن. یا آواز یک نفر که خوشحال است حتمن از طلوع خورشید. یا کشیدن پرده ها توسط مامان. و جمله: اه چقدر میخوابی؟؟ یا به هم خوردن در کابینتها، و …
اینها همه به دلیل خرس گنده شدن، نیاز به پرایوسی داشتن، و همچنان در عمق کانون خانواده زیستن است. شکایتی نیست. هر کس شکایت دارد و پول ندارد غلط هم کرده. همین است که هست. راه دارد. صبح به عنوان مثال که ناگهان هم در به هم خورد، هم تلفن زنگ زد، هم مامان پرده ها را کشید و خواست جمله مشهورش را بگوید، از جا پریدم و متکایم را برداشتم و در حالیکه جیش هم داشتم مستقیم رفتم توی یک اتاق دیگر و دوباره خوابیدم. 1 ساعت شاید. باید بتوانید تصور کنید که در یک زمان چه حجم عظیمی از صدا و دسیبل و اینها برم وارد شده بود…
این یکی سه نقطه خیلی مفهوم درش بود. حدود 5 دقیقه مفهوم درش بود ینی. به معنای غیره نبود میخواهم تاکید کنم. به معنای مفهوم بود، و تفکر، و «لطفن یک لحظه…» و خیره شدن به دوردستها. چون 5 دقیقه دستم را از روی کیبورد برداشتم و نگاه کردم به جمله هام. و گفتم بزرگترین دغدغه ات را ببین تو رو قران کریم. بعد یکهو خواستم بگویم شت. و دستام را ببرم لای موهام . و غم برم مستولی شود. اما چون همانطور که قبلن هم گفتم که اعتماد به نفس درم هست، و کلن غم هم از یک حدی به بعد دیگر بر آدم مستولی نمیشود چون جا نیست، نگفتم شت. فقط به خودم قبولاندم که خواب، سکوت، و پرایوسی، کمترین نیاز یک آدم است به هر حال. وقتی نیست که نمیتوانم بیایم از مشکلات جامعه سنتی در تقابل با مدرنیته و ویژگیهای سبک د استایل و نمادهای آن در فرمهای بناهای مسکونی برای شما سخن برانم. امیدارم یک نفر با سرچ سبک د استایل به این وبلاگ رسیده باشد الان. و بخندیم دور هم. به آدمهای شیک بخندیم ینی. چون ما خیلی نزول کردیم. شما را نمیدانم. من خودم اسفل السافلینم. و راضیم. میگویند در ته اسفل السافلین یک فنری هست، که وقتی رسیدی، میخوری روش، و ناگهان پرتاب میشوی به اوووووَه ها. ازین لحاظ است که نباید از دیدن بالا رفتن بقیه آدمها، و هی رفتن خود به اسفل السافلین ترسید. و در خویشتن خویش شکست. باید هی امید داشت. هی گفت به به اسفل السافلین :]. مثلن… طبقه بندی شده در تنهاییها. جنونها. خود دلداریها. به هر حال. نقطه.


4 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
دسامبر 10, 2011 در 19:41
Charlotte
مفرح نوشتی.. :))
اووووَه.
دسامبر 10, 2011 در 16:57
كاظم
عالي برات كمه دختر!
دسامبر 10, 2011 در 11:29
پدرام
الان که فکر کردم، سه دوره یادم افتاد که صدا، به طرق مختلف دهنمو میگایید. هر کدوم هم به یه قرصی مربوط بود. یه دورهش حتی با حساسیت وحشتناک به نور هم توام بود. و البته یه حالت چهارمی هم هست که وقتی فشار روم زیاد میشه، تمایل دارم به اعضای عزیز خانواده بگم جمیعا خفه شن. که البته تونستم سرکوبش کنم تا حالا؛ و نگم خفه شن. دکتر میگه همین داروهایی هم که میخوری تحریکپذیری رو میارن پایین و واسه همین قضیه خوبن.
محو یادمه که میپریدم. یادم نیست با چی. خیلی وقته سعی کردم حافظه نداشته باشم. بد نیست.
مجانین زیادن. قرار هم نیست همه چیزش دائمی باشه. اوضاع که یکم کنترل بشه، خیلی چیزها کمرنگ میشه و آدم کمتر گاییده میشه.
همیشه روزهای بهتری در راهه. کس نمیگم. حتی اگه بعدش بازم روزهای بدتری باشه. این وسطاش یه سری بهتر هست.
دسامبر 10, 2011 در 11:23
نویسار
برایم تامل برانگیز است که وبلاگت آن استقبالی که در گودر از نوشته هایت می شد را ندارد. در صورتی که شخصن سبک این نوشته هایت را بیشتر دوست دارم. به هرجهت، جماعت عجیبی هستیم (: