باید به دستهای خودم کفنت بکنم
بنشینم اندکیُ نگاه، بر بدنت بکنم
تا مطمئن نشدم که نمردی بمانم و
شب را، تمام، صرف قبر ساختنت بکنم
یادم نرود که گلایول بگیرم از سر راه
پرپر کنم به روت و مدام هی خفنت بکنم
شاید یکی دو بار صلوات فرستم و
هر بار نثار شادی روح پُرعنت بکنم
باید که نذر کنم توی خواب و رویاهام،
دیگر نبینمت، بگــُــذار روشنت بکنم
باید که دور شوی، بروی زیر خاکها
من هم بمانمُ فکری به حال رفتنت بکنم


۱ دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
فوریه 18, 2012 در 00:55
امیر
حتما آن شب باران میبارد شبی که نمینویسی و آرام بخواب خواهی رفت آرزو میکنم !