مامان مقداری گوشت سینه مرغ برداشته با سیب زمینی سرخ کرده ریخته در قابلمه و پخته. حالا نه انقدر ساده، اما خیلی جالب. و خوشمزه هم بود از حق نگذریم. ینی مخصوصن سیب زمینیهاش. بهش گفتم که تازه آشپز باحالی شده یک سالی است انگار. هی مدلهای جدید غذا و کلکهای آشپزی را با امید و انگیزه از تلویزیون و نیما کرمی و اینانلو و رفقای تلویزیونی اش یاد میگیرد و میپزد و به ما بیشعورهای افسرده در خویش فرو رفته ارائه میکند. همین پریروز حلیم بادمجانی شامل بادمجان، عدس، گردو و اینهای کوبیده شده پخت که من تا 1ساعت بعد از خوردنش نفهمیده بودم که گوشت درش نبود. خب جدا ازینکه من بصورت دیفالت نفهم هستم، غذاش هم خیلی به قول خارجیها تریکی بود. تریکی بر وزن سیلکی است. و اولین بار چندین سال پیش وقتی او دستم را از ساعد گرفت این را گفت. ینی گفت چه پوستت سیلکی ای. هـــه. خیلی در خودم نگنجیدم یک لحظه. خوب یادم هست…
تا خرخره از سیب زمینی سرخ شده و جوجه کباب مدل جدید پر هستم. به بابا گفتم نوبت دکتر بگیرد. گفت چرا؟ گفتم چون زمستان است. بعد دیدم یکجوری نگاه میکند که ینی «اند؟؟؟»، پس ادامه دادم که زمستان است. زود شب میشود. خیلی شب است. شب خیلی بد است. من خوب نیستم… که فکر میکنم منظورم منتقل شد. چون دیگر یکجوری نگاه نکرد که ینی «اند؟؟؟». برایم جالب است که بقیه این حس شب را نمیفهمند. و به هم اس ام اس میزنند که امشب که طولانی تر است انشالا به شما مبارک باشد و بیا برای هم هندونه باشیم و فیلان. شب یلدا هیچ حسی ندارد. ما همیشه هندوانه هایمان خراب میشود. برای همین هندوانه نمیخریم جدیدن. فقط تخمه میخوریم. یا پفک و انار شاید. در کل فکر یک شب طولانی هیچ تبریکی در من برنمی انگیزاند. ترجیح میدهم بگردم و کوتاهترین شب سال را پیدا کنم، و هی پیشاپیش به شما تبریک بگویم که به زودی یک شبی می آید که کوتاه است. و شما که نه امیدی داری، نه کاری، نه دوست همدلی، نه محل جمع شدنی، نه خیابان چراغانی شده ای، نه امنیت پیاده روی توی تاریکی شبهای پاییزی، نه میدانی و نه رقص محلی ای، نه گلدان سبزی کنار پنجره خانه مجردی ای؛ شاد باش که امشب کوتاه است، و میتوانی بدن اینکه ساعتها توی اتاقها راه بروی، در یخچال را باز کنی، زل بزنی به سقف، به سکوت گوش کنی، و به صفحه مانیتور دور دور دور خیره بشوی؛ فقط کمی زودتر بخوابی.
سالیان بعد هم شاید اگر ایرانی ای مانده بود، در کوتاهترین شب سال مینشیند و به عنوان مجری تلویزیون از کارشناس برنامه میپرسد چرا اجداد ما کوتاهترین شب سال را جشن میگرفتند آقای اجدادشناس؟ و آقای اجدادشناس که خیلی پیر است و خاطره ها مغزش را شخم زده اند، و زیر مچ دستش به خاطر موس پینه ای دارد از ایام قدیم، تک سرفه ای میکند، میگوید رو به کدوم دوربین صحبت کنم؟ این؟؟ بسیار خوب…و یک مقدار سکوت میکند، خیره میشود به میز، دوربین میرود روی صورتش، روی نگاهش که تر است، روی لبش که من من میکند با خودش … و مجری میگوید خب، اممم، بریم سری به اتاق فرمان بزنیم و یک گذر دیداری ببینیم و برگردیم. نگاهای مهربانتونو از ما نگیرید خواهش میکنم…


4 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
دسامبر 22, 2011 در 21:09
به توچه
ميس خونم اومده پايين دارم مريض ميشم-وبلاگتم كه آپ نميكني اصن-بازم كه تعطيل شد-خوب تو بگو من چه گي بخورم نه بگو -بگو، خب؟
————————————————————–
میس پرسه اوس: ای بابا نفرمایید… درست میشه. فکر کنم :|
دسامبر 22, 2011 در 06:56
امير
خيلي خوب بود
اونجا كه گفتي«بیشعورهای افسرده در خویش فرو رفته ارائه میکند» تر كيدم از خنده ياد خودم افتادم
دسامبر 21, 2011 در 20:30
گلدونه
یلدا تنها چیزی خوبیه که برامون مونده
با بدبینی زیر سئوال بره، آدم مور مور میشه
این یکی دیگه نه پلیز
دسامبر 21, 2011 در 16:52
آب تنی
بعضی چیزها را نمیفهمم !
یعنی نفمیدم از این است که چرا بقیه نمیفهمند!
همین کارهایشان
20 بار توضیح میدهی و دلیل می آوری !
آخرش هم…