هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘مش رجب’ میباشید.
نشستم. نگاه کردم به پنجره. گفتم عجب. مش رجب آمد. با نان. گفت امشب خسته ای. گفتم مش رجب؟ گفت ها. گفتم هیچی. نشست. نانها را گذاشت روی تخت. یک تکه کند. خورد. نگاه کرد به پنجره. گفت بگو. گفتم چی بگم. گفت همان چیزی که میخواستی بگی. برگشتم. یک تکه نان گذاشت توی دستم. نگاه مش رجب خیس بود. نگاه مش رجب همیشه خیس است. نگاهای خیس تیزند. و راستند. و حرف میزنند. صورت مش رجب چروک دارد. کم. و ته ریشهایش را همیشه نگه میدارد. میگوید مرد باید ریش داشته باشد. مو داشته باشد. نعره بزند. لبهای مش رجب ترک دارد. خشک است. خسته است. مش رجب کم حرف میزند. وقتی حرف میزند که صداش کنی. بگویی مش رجب؟ و بگوید ها؟ یا هوم؟ یا وات؟ مش رجب انگیلیسی را خوب بلد است. از گذشته اش چیزی نمیدانم. چیزی نمیگوید. نمیخواهد بگوید. نمیخواهم بدانم. میداند که نمیخواهم بدانم. میداند که نمیپرسم. میداند که ساکتم. میداند اگر بگویم مش رجب؟ باید بگوید هوم؟ و بشنود هیچی. و با من خیره شود به پنجره. میداند دستم سرد است. گاهی نزدیک میشود. دستش را میگذارد روی دستهام. شوخی میکند. میخندد. سوال میپرسد. از کار. از درس. از خانه. بازی میکند با فکرم. با سکوتم. با بودنم. با بودنش. مش رجب زود میخوابد. به اندازه تمام دنیا خسته است. شکمش بالا و پایین میرود موقع خواب. وقتی من هنوز نشسته ام. وقتی هنوز نگاه میکنم به پنجره. نگاه میکنم به دیوارها. نگاه میکنم به مش رجب. صبحها مش رجب نیست. زود بیدار میشود. میرود آرام. میرود تا دفعه بعد. تا خسته باشم. بنشینم. آه بکشم. و بگویم «عجب».

