هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘Face-2-Face-e اين مملكت’ میباشید.
پریروز پیرزن در را بستُ گفت الهی شکمت پاره شود. از آن پیرزنهای زبان نفهم بود خب. راننده تاکسی هی توضیح میداد که مادر، گاز گران شده، و منظورش گاز ماشین بود. و پیرزن هی جواب میداد که خب گاز ما هم گران شده، و منظورش گاز خانه بود. و من به دستهایم نگاه میکردم. و میمالیدمشان، چون سرد بودند. خیلی. همیشه سردند. دستکش پارچهای مشکی مادر را قرض گرفتهام برای خانه و همیشه دستم میکنم. اما همین هم جواب نمیدهد خیلی وقتها. مثل الان که پیرزن در را محکم بستُ داد زد که الهی شکمت پاره شود. یا دیروز که زن نگران عصبانی سرش را از پنجره کرد تو و گفت حرامت باشد. یا امروز صُبح که همه آدمهای توی تاکسی غُر میزدند با هم و معلوم نبود چرا هیچکس نمیگوید در حقیقت کُس ننهی کی باید باشد، و من گفتم. و همه ساکت شدند. راننده اما جواب داد که 30 سال است ما فدا میشویم مثل آن دوستهایم که دستشان را نگه میداشتند پشت موشک انداز نمیدانم یا آرپی جی تا ضربهاش را بگیرند … و دست میرفت … و دُشمن میرفت … و اینها میآمدند آرام آرام. برای این روزهای سیاه به جان هم انداختنها. و یخ کردن دستها. و نفرین پیرزنها. و غبار بینانی شهر
سرد است. و شهر فقط صدای گرگ نمیدهد. مگر نه، همه چیز خوب است
20 دقیقه کنارم ایستاده بودُ به آخر تونل نگاه میکرد. روی صندلیها استراحت میکردم. برای یک مسافر یک روزه زمستانی، تنها جای نشستن که باد نیایدُ سوز نیایدُ نلرزد همین صندلیهای آبی ست. کم کم داشتم نگرانش میشدم. ناگهان نشست. نگاهم کرد. گوشه چشمهاش پر از آب بود. نگاهش کردم. خالی بودم. گفت رفت… گفتم کی؟ …گفت آزاده…گفتم دخترتون؟ …گفت آره. گم شد… من سوار شدم داد زدم آزاده سوار شدی؟ جواب نداد. فکر کردم سوار نشده اومدم پایین. اما سوار شده بود… گفتم چند سالشه؟… گفت 21…. گفتم بلده توی مترو سوار قطار شه؟ گفت آره… گفتم شما اصلن از روی این صندلی تکون نخور. میاد. جوونه. وارده. تلفن داره. قطارُ برمیگرده و میاد… لبخند زدم… نخندید …گفت خیلی وقته نشسته اینجا. اما نیومده. گفتم تلفنش رو بلدی؟ من با گوشیم بهش زنگ بزنم… گفت نه… لهجه داشت. یک لهجه خیلی قشنگ. گفت نگران این دخترم. خودم جهنم… گفتم میاد. شما اصلن سوار قطار نشو… حالم بد بود. الکی. خیلی بد. داشت میمرد از نگرانی. داشتم میمردم از خالی بودن. تلفنم زنگ زد. باید میرفتم. حتی نگاهش نکردم. بلند شدم. به بهانه تلفن. رفتم. فقط رفتم. با اولین قطار
من اصلن با هیچکس مشکلی ندارم. فقط از هر کس که بیخُودی نمیکشد بیرون عنم میگیرد. خُودم حتی نمیکنم توی کسی مگر اینکه بگوید میایی لطفا در مورد این موضوع فیلان کمی در من بکنی؟ و خُب منطقیاش همین است دیگر. در همین محله ما محرم که میشود یک عده خود را بُــکُـن کل ملت میدانند از لحاظ تفهیم مفهوم عمیق کربُــبلا تا ساعت 12 شب به شکل اپسیلُــن اپسیلُــن و با بلندگو . هی باید هر شب راه بروی و فحش بدهی به هر چه مفهوم عمیق است، و تضرع و غیره به درگاه الهی که کمی آرامش خدایا. همین پارسال من که اصلن با هیچکس مشکلی ندارم و فقط از هر کس که بیخُودی نمیکشد بیرون عنم میگیرد، هی زنگ زدم به 110 و گفتم بیایید به اینها بگویید بلندگویشان را از توی محله بکشند بیرون، و آنها خعــلی مُــترمانه به من فهماندند که مفاهیم عمیق پس چه؟ و خُب من لباسم را پوشیدمُ رفتم بین 10تا مرد سیاه پوش ریش تا نا کجا و گفتم شما آیا شوعور میدارید؟ و من کنکور دارم حتی، و این مردم شما را نفرین میکنند همه اصلن و مریضند همه اصلن و اعصاب ندارند همه اصلن و یا حسین میــ رحــُسـیـ ن اصلن و جالب اینکه 7-8 نفرشان معذرت خواهی کردندُ حق را به من دادند به طرز مسخرهای، و 2-3 نفری بحثهای خعـــــلی عمیق مذهبی- مفهومی راه انداختند که نفرین امام حُسین کارگر نیست بابا و شما هم برو نذر کن کنکور قبول میشوی بابا و غیره. خُب درست است که آن شب شد شب آخر صدای بلندگوی تفهیم مفاهیم عمیق تا ته اتاق ما، و چند روز بعد یکی از آنها مُردُ و حجلهای سوزناک همانجا گذاشتند، اما من گفته باشم که اصلن با هیچکس مشکلی ندارم و فقط از هر کس که بیخُودی نمیکشد بیرون عنم میگیرد.
اینجا هوا گرم که میشود، مردم هنوز آرامند. عین آدمکهای چوبی کبود. میآیند، میروند، لقمههای نان را از خیابان جمع میکنند و برای خانوادههای تکه تکه شدهی روزمرهی خود میبرند، عین کبوترها شاید. اینجا هیچکس حرفی نمیزند. همه گلولههای آتشاند که پرتاب میشوند از صبح تا بوق سگ، و مدام جاخالی میدهند تا به هم نخورند و جایی را آتش نزنند بیهوا. اینجا اگر مثل اینجاییها باشی، میروی، میآیی، زندگی را میکنی و زندگی شاید گاهی تو را. اما اگر نباشی، اگر دختری باشی از جنس آن ور پلیس راه، آن وقت است که ایستادنت، راه رفتنت، نگاه کردنت، همهی زندگی خیابانی خسته و اجباریات میشود بازیهای عشوهگرانه روی استیج یک کابارهی شبانه که مردهای مست شهر را به خود میخواند و نفرین و نگاه آتشین زنان در گذشته چال شده را شاید. اینجا، اگر بخواهی اینجا باشی و اینجا نباشی، له میشوی کنار خیابانها و توی کوچههای تاریک. ذوب میشوی زیر حرفهای رکیک. میمیری با خشمهای نهان. اینجا اما، وقتی گاهی راننده اتوبوسی نگاه مضطربت را میخواند از دور، و وسط خیابان ناگهان برایت ترمز میکند با اشارهی دست، تا تو را از میان انبوه جمعیت نامرد شبگرد بکشد بیرون و به مقصد برساند، اینجا نیست. میشود یک جای دیگر. میشود آنجا. میشود جایی که فقط گاهی، دقایقی، ظهور میکند … و ناپدید میشود در آسمان.
اینجا همیشه تاکسی نارنجی هست. هر موقع از روز که بیرون باشی این نارنجیهای سرگردان جلوی پایت ترمز میکنند و تو میتوانی با خیال راحت و بدون اینکه بخواهی راننده را زیر نظر بگیری که آیا انسان است یا حیوان یا چیز دیگری مثلا، در نارنجی را باز کنی و هیکل خسته، یا مضطرب، یا نا امید، یا نگران برای رسیدنت را پرتاب کنی توی ماشین. آنجا اگر پیرمردی تسبیح بدست نباشد که خودش را با نگرانی و لا اله الا … گویان جمع کند، حتما یا زنی چارقد به سر هست که مدتی به صورتت زل میزند و بعد شاید به لاکهای رنگیات، و شاید همان لحظه به دستبند چوبیات، و باز برگردد سمت صورتت، تا ببیند چه موجودی هستی تو. اگر عینک آفتابی قربانش بروم نبود چقدر زندگی عن بود در این لحظهها که باید نگاهت را در نهایت بیخیالی میدوختی به مردم و مغازهها که تند تند عبور میکنند از کنار تو تا آن زن بفهمد که به تخم نداشتهات هم نیست مثلا. اما گاهی دختری از جنس تو انتظارت را میکشد توی این نارنجی پیر، که انگار میراث خانوادگیاش را یک جایی در این شهر بالا کشیدهای ناخواسته، و شاید پسری که راحت نشسته و سعی میکند به تخم داشتهاش هم نباشی. ولی از همه عجیبتر، دختربچهای است که روی پای مادرش ولو شده و با ذوق لاکهایت را ورانداز میکند، و عینکت را، و دستبندت را، و تو لبخند میزنی برایش، و او هی شک میکند به انسان بودنت یا حیوان بودنت و اینکه تو از آنهایی که میخواهی گولش بزنی و اینها؟ ولی تو دلت غنج میرود از این آدم آشنا و چقدر دلت میخواهد عینک سیاه تخمــ یات را برداری تا کمی آدمتر شوی برایش. و برای مادرش، که گهگاهی نگاه مشتاق دخترش را به سمت تو با نگرانی دنبال میکند شاید، و آرزویی کنی، که از آن مادرها نباشد که عن بچه را درمیآورند در جوانی، و به دختر هم بگویی لاک بزن در 20 سالگیات، و لباسهای گلدار بپوش، و برقص، و قوی باش، و عینک آفتابی را نکن نگهبان چشمان خستهات… تو وقتی بزرگ شدی زل بزن به نگاه زنهای جوانی نکرده، و پیرمردهای ذکرگوی راست کرده، و چشم سفید باش، و پهن بشین توی تاکسی نارنجی تا میتوانی. و سهم زندگیات را بگیر از همین مادر نگران فقط با همین نگاه مشتاق… و بعد، در نارنجی را باز کنی، و پیاده شوی، و همینطور که میخوانی از روی در «لطفا آهسته ببندید» ، آهسته ببندی در را چون، یاد گرفتی که همهی درها را همیشه باید آهسته بست. مخصوصا اگر نگاه مشتاق دخترکی در ابتدای راه مانده، پشت پنجرهاش چسبیده باشد.
خیابانی: حالا همهی ورزشگاه یکدست نارنجیپوش میشه!
یعنی چی دقیقا؟ یعنی مثلا تماشاچیا دو سه دست لباس آوردن الان نارنجیه رو پوشیدن یوهو همه؟ یا ورزشگاه یه دست لباس داده دوختن براش برا موقعی که هلند گل میزنه بپوشه خشگل شه؟ یا چی؟ها؟ ها؟ آقای خیابانی؟ ها؟
یه ساختمون میلیاردی میسازن 100 سال طول میکشه، هی هر روز رد میشی میگی یعنی چی بشه اینجا! وقتیم ساخته شد با خودت فکر میکنی خب خوبه بازم خروجی هنر معماریمون همهاش تو ساختن گلدسته و خونههای تاریخی خشت و گل قدیم قلمبه نشده. یه مدت کوتاه به همه خانواده میگی دیدی فلان خیابون چی ساختن؟ خیلی توپ نیست! اما اینش اونجوریه و اونش اینجوریه و خلاصه زارت و زورت واسه رشتهای که خوندی به خودت افتخار میکنی و اینا. ولی فرداش چی میشه؟ هنوز ملات ساختمونه خشک نشده میای میبینی اینقدر لامپ و رشته و پردهی تبریک و تسلیت و از کربلا خوش آمدید و دسته گل محمدی به شهر ما خوش اومدی و سالروز پیروزی کوفت بر مرگ مبارکباد بهش بستن که من و تو هیچی، معمارشم به عن خوردن میفته.
اه
وسط مهمونیای که مرداش در مجموع غیرتمند و زنهاش در مجموع چادر به سر میباشند یهو نمیدونم از کدوم قبری بحث حجاب شروع میشه. پسرخالههه شدیدا مخالفه و داره با زن دایی بحث میکنه که اصلا حجاب چی چیه بابا و غیره. من، دارم یه گوشهی پنهانی، با شال نارنجی تا فرق سر ولو، توت سفید بالا میندازم و با نوفهی زمینهی این بحث ت*خــمـی- تفریحی، زندگی عن خودم رو مرور میکنم.
یوهو صدای زن دایی میاد که میگه: مانتویی باحجاب میخوای؟ این! آدم حض میکنه نیگاش میکنه … زرتی یادم میفته که من تنها مانتویی اون جمع هستم! سرمو میارم بالا! همه نیمخیز شدن تا منو دید بزنن و نگاهها از یه تناقض نکبتیای رنج میبره کلا. لب و لوچهی توتیم رو پاک میکنم، و شالمو میکشم جلو، و به همه یه لبخند مفهومی میزنم تو مایههای «سلام علیکم احوال شما بفرمایید توت؟» …
…
زن دایی جان! میدونی اینکه یه آدم که توی یه مهمونی -که سهله، توی کل دنیا- هیچ جوری جورش با جور هیچکی درنمیاد رفته یه گوشه نشسته تو عالم خودش ولو شده توت میریزه تو حلقومش، کلا چه مفهومی داره؟ یعنی «من یکی رو رها کنید در این رنج بیحساب لطفا». خب؟ آورین…آورین …
تو فرهنگ خیلی بیتربیت ما، به امثال من تو دانشگاه میگن فسیل. همچنین، در همین فرهنگ خیلی بیتربیت ما، امثال من به دانشگاه میگن [بیـــــــــــــــــــــــب] که گاهی میشه واسه تنوع رفت و توش قدم زد و به ملت آویزون خندهها زد، خندیدنی.
اما همین [بیـــــــــــــــــــــــب] چند وقت پیش ما رو جر داد رسما. موقعی که لم دادم پشت یکی از کامپیوترای سایت و آدامس بادکنان power رو زدم، یه پیامی ظاهر شد که زرد کردم! تا اومدم بجنبم ناپدید شد. خب، بایدم میشد… گفتم اَکِهِــــــــــــــــــی! بذا ببینم رو همه سیستما نصبه؟ پریدم کامپیوتر بغلیو روشن کردم و گوشیمو مثه جغد گرفتم جلو مونیتور تا تصویره از چنگم نپره … شیکارش کردم خلاصه:
از طریق سرور، روی همه کامپیوترا موقع بالا اومدن ویندوز، برای کمتر از 10 ثانیه اول این پیام ظاهر میشد و بعدم میرفت همونجایی که … کورش رفت!
دم طرف گرم.فسیلیتمون رو جلا داد یکم …
دیروز همینکه رفتم تو حموم یه پشه صاف اومد رفت تو دماغم! اینقدر فین فین کردم که رودههامم از دماغم زدن بیرون، اما فکر اینکه نمرود رو پشه کشته، در تمام لحظات شستشو باهام بود. بعدش کلی فکر کردم که خدایـــــــــــــا پشههه رفته بود تو گوش اون یارو یا تو دماغش؟! یادم نیومد. بعد از اینکه یادم نیومد بلافاصله افسردگی حاد گرفتم چون دیگه این یه مورد نکبتی رو که باید یادم میموند! بسکه این دینی عنــتر رو ما دوره میکردیم اون روزای استثمار و تاریک جهالت. دیدم اینجوری نمیشه، نشستم کف حموم و هی لیف زدم و هی فکر کردم. وقتی تقریبا 80% مطمئن شدم که تو گوشش رفته بود و خب بالاخره پشهاششم حتما پشهی اون زمان بوده دیگه، قلدر، سرحال، پیفپاف ندیده. خب یکم حالم بهتر شد. بعد آب سرد رو وا کردم رفتم زیر دوش وایسادم فقــــــــــــــط به نیت اینکه 5 دقیقه یه ریز افکار منفی بکنم اون زیر، و به کل مملکت فحش بدم به خاطر این ترس و وحشتی که تو بچه ایجاد میکنن واسه خاطره یه پشه کـــ ون نشسته.
خلاصه تا حالا حموم به این تخــ مــ یای نرفته بودم. ریـــــــــــــ دم به این زندگی
به راننده میگم تا دانشکده میرین؟ میگه: آره، فقط باید یکم صبر کنیم مسافر بیاد، و انگوشتاشو به نشونه پول مول میماله به هم، اما نگو داره با یکی از رفقای خارج از تاکسی به زبون ایما و اشاره حرف میزنه.
میگم: چی؟ دربست میرین؟! یوهو برمیگرده میگه: چی؟؟! دربست میرم؟! آره! بریم! … و میزنه رو گاز! میگم: هوی! اوهوی! نه ه ه ه وایسا!… وامیسه … میگم: خب شما دستتو اینجورکی کردی (و دستمو اونجورکی میکنم). میخنده و ابهام رو برطرف میکنه و همونطور که دستش تا بیخ حلق من جلو اومده به منظور رفع ابهام، هزاری رو میذارم لای انگوشتاش، میدونی، عین شاباش… همچین جیگرش حال میاد و میگه خانوم شما که اینو داری دربست بریم دیگه! … و من یکم نیگاش میکنم، و قید غرور 24 سالگیم رو میزنم، و کیفمو جلوش 4تاق باز میکنم … 1 پنجاه تومنی پاره اون وسط هست که به عمو سلام میکنه.
مرد بیچاره یه لبخند میزنه و میگه: ایشالا خدا وضعتونو خوب کنه! [سکوت] ایشالا خدا کمک کنه تو همه مراحل زندگیت موفق باشی [سکوت] ایشالا … hmmm …خب بریم دیگه مسافر نیست انگار … و راه میفته و میذاره منم این نفس کوفتی رو بکشم یکم.



