هم‌اکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘Face-2-Face-e اين مملكت’ می‌باشید.

اکنون در جامعه ای زیست مینُماییم که همواره باید بین مادرتان، و، خودتان، یکی را انتخاب کنید؛ و بسیار متمایل و شیفته ازدواج و زاییدن و مادر شدن هم باشید. همزمان. یعنی صبحها بیدار شده، لبخند بزنید، به آفتاب سلام کنید، و بگویید خب، من، یا مادر، و اینکه ای وای من امروز هم زاییدن دوست دارم که، و بروید برای ادامه زندگی. اگر میخواهید بدانید در چه جامعه ای هستیم هم اکنون البته. و اینکه بهشت هم هنوز زیر پای مادران است. تغییر مکان نداده. در جریان بوده، و این را در تصمیماتتان لحاظ کنید.

پریروز پیرزن در را بستُ گفت الهی شکمت پاره شود. از آن پیرزنهای زبان نفهم بود خب. راننده تاکسی هی توضیح می‏داد که مادر، گاز گران شده، و منظورش گاز ماشین بود. و پیرزن هی جواب میداد که خب گاز ما هم گران شده، و منظورش گاز خانه بود. و من به دستهایم نگاه می‏کردم. و میمالیدمشان، چون سرد بودند. خیلی. همیشه سردند. دستکش پارچه‏ای مشکی مادر را قرض گرفته‏ام برای خانه و همیشه دستم می‏کنم. اما همین هم جواب نمی‏دهد خیلی وقتها. مثل الان که پیرزن در را محکم بستُ داد زد که الهی شکمت پاره شود. یا دیروز که زن نگران عصبانی سرش را از پنجره کرد تو و گفت حرامت باشد. یا امروز صُبح که همه آدمهای توی تاکسی غُر می‏زدند با هم و معلوم نبود چرا هیچکس نمی‏گوید در حقیقت کُس ننه‏ی کی باید باشد، و من گفتم. و همه ساکت شدند. راننده اما جواب داد که 30 سال است ما فدا می‏شویم مثل آن دوستهایم که دستشان را نگه می‏داشتند پشت موشک انداز نمی‏دانم یا آرپی جی تا ضربه‏اش را بگیرند … و دست می‏رفت … و دُشمن می‏رفت … و اینها می‏آمدند آرام آرام. برای این روزهای سیاه به جان هم انداختن‏ها. و یخ کردن دستها. و نفرین پیرزنها. و غبار بی‏نانی شهر
سرد است. و شهر فقط صدای گرگ نمی‏دهد. مگر نه، همه چیز خوب است

20 دقیقه کنارم ایستاده بودُ به آخر تونل نگاه می‏کرد. روی صندلیها استراحت میکردم. برای یک مسافر یک روزه زمستانی، تنها جای نشستن که باد نیایدُ سوز نیایدُ نلرزد همین صندلیهای آبی ست. کم کم داشتم نگرانش میشدم. ناگهان نشست. نگاهم کرد. گوشه چشمهاش پر از آب بود. نگاهش کردم. خالی بودم. گفت رفت… گفتم کی؟ …گفت آزاده…گفتم دخترتون؟ …گفت آره. گم شد… من سوار شدم داد زدم آزاده سوار شدی؟ جواب نداد. فکر کردم سوار نشده اومدم پایین. اما سوار شده بود… گفتم چند سالشه؟… گفت 21…. گفتم بلده توی مترو سوار قطار شه؟ گفت آره… گفتم شما اصلن از روی این صندلی تکون نخور. میاد. جوونه. وارده. تلفن داره. قطارُ برمیگرده و میاد… لبخند زدم… نخندید …گفت خیلی وقته نشسته اینجا. اما نیومده. گفتم تلفنش رو بلدی؟ من با گوشیم بهش زنگ بزنم… گفت نه… لهجه داشت. یک لهجه خیلی قشنگ. گفت نگران این دخترم. خودم جهنم… گفتم میاد. شما اصلن سوار قطار نشو… حالم بد بود. الکی. خیلی بد. داشت میمرد از نگرانی. داشتم میمردم از خالی بودن. تلفنم زنگ زد. باید میرفتم. حتی نگاهش نکردم. بلند شدم. به بهانه تلفن. رفتم. فقط رفتم. با اولین قطار

امید پدیده پدر سگیست. هر کس به شما گفت امید داشته باشید باید همانجا و همان لحظه وقتی هنوز » د» را نگفته، یکجور دل پیچه واری برینید به هیکلش. همین امید ریشُ موی پدر آدم را سفید می‏کند یک شبه. همین امید کابینت خانه‏ها را پر میکند از زاناکسُ سیتالوپرامُ نورتیریپتیرین. همین امید مغز را فلج می‏کندُ بدن را می‏اندازد پای اخبار بی‏سرانجام مملکت. این امید عین یک تــ خـــ م سگ سفید پوش شیک میآید توی زندگی آدمها و خیلی مودبانه وُ باکلاس همه را به فـــ ا ک عـُظما میدهد. همین امیدی که شُما دارید و بغلش کرده‏اید سفت ُ هی شیرش می‏دهید صبحُ شب با پسـ تـ ا ن سرخوشیتان. این امید یک روز بیدار می‏شود از خواب، و تصمیم می‏گیرد خانه‏تان را خراب کند. و وقتی یک پدر به فرش زُل زده استُ به بچه‏های 8-24 ساله‏اش میگوید که هووووم، دوران شما همه چیز خوب می‏شود، همین امید است که یک گوشه نشسته و مادرفیلان‏وارمی‏خندد به آن پدر، و نگاه‏های بهت‏زده بچه‏هایش از معنی «دوران شما». این امید لعنتی است که آدم را می‏‏پوساند گوشه خانه، به » امید» دوران خوب. به » امید» 50 سالگی بهتر. باید درد را شکافت. باید زخم را انگولک کرد مدام. باید از یک لحظه دیگر زندگی هم ترسید. باید بلند شد. باید به امید رید .

من اصلن با هیچکس مشکلی ندارم. فقط از هر کس که بیخُودی نمی‏کشد بیرون عنم می‏گیرد. خُودم حتی نمی‏کنم توی کسی مگر اینکه بگوید میایی لطفا در مورد این موضوع فیلان کمی در من بکنی؟ و خُب منطقی‏اش همین است دیگر. در همین محله ما محرم که می‏شود یک عده خود را بُــکُـن کل ملت می‏دانند از لحاظ تفهیم مفهوم عمیق کربُــبلا تا ساعت 12 شب به شکل اپسیلُــن اپسیلُــن و با بلندگو . هی باید هر شب راه بروی و فحش بدهی به هر چه مفهوم عمیق است، و تضرع و غیره به درگاه الهی که کمی آرامش خدایا. همین پارسال من که اصلن با هیچکس مشکلی ندارم و فقط از هر کس که بیخُودی نمی‏کشد بیرون عنم می‏گیرد، هی زنگ زدم به 110 و گفتم بیایید به اینها بگویید بلندگویشان را از توی محله بکشند بیرون، و آنها خعــلی مُــترمانه به من فهماندند که مفاهیم عمیق پس چه؟ و خُب من لباسم را پوشیدمُ رفتم بین 10تا مرد سیاه پوش ریش تا نا کجا و گفتم شما آیا شوعور میدارید؟ و من کنکور دارم حتی، و این مردم شما را نفرین می‏کنند همه اصلن و مریضند همه اصلن و اعصاب ندارند همه اصلن و یا حسین میــ رحــُسـیـ ن اصلن و جالب اینکه 7-8 نفرشان معذرت خواهی کردندُ حق را به من دادند به طرز مسخره‏ای، و 2-3 نفری بحثهای خعـــــلی عمیق مذهبی- مفهومی راه انداختند که نفرین امام حُسین کارگر نیست بابا و شما هم برو نذر کن کنکور قبول می‏شوی بابا و غیره. خُب درست است که آن شب شد شب آخر صدای بلندگوی تفهیم مفاهیم عمیق تا ته اتاق ما، و چند روز بعد یکی از آنها مُردُ و حجله‏ای سوزناک همانجا گذاشتند، اما من گفته باشم که اصلن با هیچکس مشکلی ندارم و فقط از هر کس که بیخُودی نمی‏کشد بیرون عنم می‏گیرد.

یکی بود یکی نبود. «ما» بودیم و» اونا» بودن و «اینا». ما از اونا دور بودیم هر کی یه جوری. جایی که ما بودیم یا جای ما بود یا جای اونا. اینو اینا تعیین کرده بودن. اینا خیلی عن بودن. اینا همه چیو تعیین میکردن. ناف اینا رو با تعیین بریده بودن. اینا با با هم بودن ما و اونا عنشون درمیومد. اینا خیابونا رو گرفتن. کافه ها رو بستن. پارکارو به گه کشیدن. اینا هر جا یه اینایی گذاشتن تا عن ما یا اونا رو دربیاره که اونا به ما و ما به اونا نرسیم. اینا روانشون مختل بود اینا زورشون زیاد بود. اینا شاشون زرد بود و گهشون قهوه‏ای. اینا وایسادن بین ما و اونا. اونا سیگار کشیدن ما نفهمیدم. ما تا صبح راه رفتیم اونا نفهمیدن. هی اونا سیاه شدن هی ما زرد. ما و اونا شبانه روز میکردیم تو روح عمه‏ی اینا. اما اینا عمه‏اشون اینکاره بود. اینا فقط یه راه واسه ما و اونا گذاشته بودن. اما اینا چون خیلی اینا بودن همین یه راهم شب قدس میریدن توش. محرم میریدن توش. خرداد میریدن توش. اینا اسهال داشتن. اونا دور بودن هنوز. ما دور هستیم هنوز. اینا میرینن هنوز. یکی هست یکی نیست هنوز. تو رووووح عمه‏ی اینا هنوز.

اینجا هوا گرم که می‏شود، مردم هنوز آرامند. عین آدمکهای چوبی کبود. می‏آیند، می‏روند، لقمه‏های نان را از خیابان جمع می‏کنند و برای خانواده‏های تکه تکه شده‏ی روزمره‏ی خود می‏برند، عین کبوترها شاید. اینجا هیچکس حرفی نمی‏زند. همه گلوله‏های آتش‏اند که پرتاب می‏شوند از صبح تا بوق سگ، و مدام جاخالی می‏دهند تا به هم نخورند و جایی را آتش نزنند بی‏هوا. اینجا اگر مثل اینجایی‏ها باشی، می‏روی، می‏آیی، زندگی را می‏کنی و زندگی شاید گاهی تو را. اما اگر نباشی، اگر دختری باشی از جنس آن ور پلیس راه، آن وقت است که ایستادنت، راه رفتنت، نگاه کردنت، همه‏ی زندگی خیابانی خسته  و اجباری‏ات می‏شود بازی‏های عشوه‏گرانه روی استیج یک کاباره‏ی شبانه که مردهای مست شهر را به خود می‏خواند و نفرین و نگاه آتشین زنان در گذشته چال شده را شاید. اینجا، اگر بخواهی اینجا باشی و اینجا نباشی، له می‏شوی کنار خیابان‏ها و توی کوچه‏های تاریک. ذوب می‏شوی زیر حرفهای رکیک. می‏میری با خشمهای نهان. اینجا اما، وقتی گاهی راننده اتوبوسی نگاه مضطربت را می‏خواند از دور، و وسط خیابان ناگهان برایت ترمز می‏کند با اشاره‏ی دست، تا تو را از میان انبوه جمعیت نامرد شبگرد بکشد بیرون و به مقصد برساند، اینجا نیست. می‏شود یک جای دیگر. می‏شود آنجا. می‏شود جایی که فقط گاهی، دقایقی، ظهور می‏کند … و ناپدید می‏شود در آسمان.

اینجا همیشه تاکسی نارنجی هست. هر موقع از روز که بیرون باشی این نارنجی‏های سرگردان جلوی پایت ترمز می‏کنند و تو می‏توانی با خیال راحت و بدون اینکه بخواهی راننده را زیر نظر بگیری که آیا انسان است یا حیوان یا چیز دیگری مثلا، در نارنجی را باز کنی و هیکل خسته، یا مضطرب، یا نا امید، یا نگران برای رسیدنت را پرتاب کنی توی ماشین. آنجا اگر پیرمردی تسبیح بدست نباشد که خودش را با نگرانی و لا اله الا … گویان جمع کند، حتما یا زنی چارقد به سر هست که مدتی به صورتت زل می‏ز‏ند و بعد شاید به لاکهای رنگی‏ات، و شاید همان لحظه به دستبند چوبی‏ات، و باز برگردد سمت صورتت، تا ببیند چه موجودی هستی تو. اگر عینک آفتابی قربانش بروم نبود چقدر زندگی عن بود در این لحظه‏ها که باید نگاهت را در نهایت بیخیالی میدوختی به مردم و مغازه‏ها که تند تند عبور می‏کنند از کنار تو تا آن زن بفهمد که به تخم نداشته‏ات هم نیست مثلا. اما گاهی دختری از جنس تو انتظارت را می‏کشد توی این نارنجی پیر، که انگار میراث خانوادگی‏اش را یک جایی در این شهر بالا کشیده‏ای ناخواسته، و شاید پسری که راحت نشسته و سعی می‏کند به تخم داشته‏اش هم نباشی. ولی از همه عجیب‏تر، دختربچه‏ای است که روی پای مادرش ولو شده و با ذوق لاکهایت را ورانداز می‏کند، و عینکت را، و دستبندت را، و تو لبخند می‏زنی برایش، و او هی شک می‏کند به انسان بودنت یا حیوان بودنت و اینکه تو از آنهایی که می‏خواهی گولش بزنی و اینها؟ ولی تو دلت غنج می‏رود از این آدم آشنا و چقدر دلت می‏خواهد عینک سیاه تخمــ ی‏ات را برداری تا کمی آدم‏تر شوی برایش. و برای مادرش، که گهگاهی نگاه مشتاق دخترش را به سمت تو با نگرانی دنبال می‏کند شاید، و آرزویی کنی، که از آن مادرها نباشد که عن بچه را درمی‏آورند در جوانی، و به دختر هم بگویی لاک بزن در 20 سالگی‏ات، و لباسهای گلدار بپوش، و برقص، و قوی باش، و عینک آفتابی را نکن نگهبان چشمان خسته‏ات… تو وقتی بزرگ شدی زل بزن به نگاه زنهای جوانی نکرده، و پیرمردهای ذکرگوی راست کرده، و چشم سفید باش، و پهن بشین توی تاکسی نارنجی تا می‏توانی. و سهم زندگی‏ات را بگیر از همین مادر نگران فقط با همین نگاه مشتاق… و بعد، در نارنجی را باز کنی، و  پیاده شوی، و همینطور که می‏خوانی از روی در «لطفا آهسته ببندید» ، آهسته ببندی در را چون، یاد گرفتی که همه‏ی درها را همیشه باید آهسته بست. مخصوصا اگر نگاه مشتاق دخترکی در ابتدای راه مانده، پشت پنجره‏اش چسبیده باشد.

(بعد از گل هلند در بازی هلند – اروگوئه)

خیابانی: حالا همه‏ی ورزشگاه یکدست نارنجی‏پوش میشه!

یعنی چی دقیقا؟ یعنی مثلا تماشاچیا دو سه دست لباس آوردن الان نارنجیه رو پوشیدن یوهو همه؟ یا ورزشگاه یه دست لباس داده دوختن براش برا موقعی که هلند گل میزنه بپوشه خشگل شه؟ یا چی؟ها؟ ها؟ آقای خیابانی؟ ها؟

این لغتا کجای وبلاگ من هست الان؟ مخاطب یعنی خرابتم اصن به عشق همین سرچ کردنای تو من می‏نویسم اینجا… لباس زنت آخه تو وبلاگ من چیکار می‏کنه پدر آمرزیده! برو کمدشو، کشوشو، رو بند رخت رو بگرد خب. شاید حالا باد زده برده خونه اصغر آقا اینا، تو چرا شاکی شدی وبلاگ به وبلاگ بازرسی می‏کنی؟؟

یه ساختمون میلیاردی می‏سازن 100 سال طول می‏کشه‏، هی هر روز رد میشی می‏گی یعنی چی بشه اینجا! وقتیم ساخته شد با خودت فکر می‏کنی خب خوبه بازم خروجی هنر معماریمون همه‏اش تو ساختن گلدسته و خونه‏های تاریخی خشت و گل قدیم قلمبه نشده. یه مدت کوتاه به همه خانواده می‏گی دیدی فلان خیابون چی ساختن؟ خیلی توپ نیست! اما اینش اونجوریه و اونش اینجوریه و خلاصه زارت و زورت واسه رشته‏ای که خوندی به خودت افتخار می‏کنی و اینا. ولی فرداش چی میشه؟ هنوز ملات ساختمونه خشک نشده میای می‏بینی اینقدر لامپ و رشته و پرده‏ی تبریک و تسلیت و از کربلا خوش آمدید و دسته گل محمدی به شهر ما خوش اومدی و سالروز پیروزی کوفت بر مرگ مبارکباد بهش بستن که من و تو هیچی، معمارشم به عن خوردن میفته.
اه

وسط مهمونی‏ای که مرداش در مجموع غیرتمند و زنهاش در مجموع چادر به سر می‏باشند یهو نمیدونم از کدوم قبری بحث حجاب شروع میشه. پسرخاله‏هه شدیدا مخالفه و داره با زن دایی بحث میکنه که اصلا حجاب چی چیه بابا و غیره. من، دارم یه گوشه‏ی پنهانی، با شال نارنجی تا فرق سر ولو، توت سفید بالا میندازم و با نوفه‏ی زمینه‏ی این بحث ت*خــمـی- تفریحی، زندگی عن خودم رو مرور می‏کنم.
یوهو صدای زن دایی میاد که میگه: مانتویی باحجاب میخوای؟ این! آدم حض میکنه نیگاش میکنه … زرتی یادم میفته که من تنها مانتویی اون جمع هستم! سرمو میارم بالا! همه نیم‏خیز شدن تا منو دید بزنن و نگاه‏ها از یه تناقض نکبتی‏ای رنج می‏بره کلا. لب و لوچه‏ی توتیم رو پاک می‏کنم، و شالمو می‏کشم جلو، و به همه یه لبخند مفهومی می‏زنم تو مایه‏های «سلام علیکم احوال شما بفرمایید توت؟» …


زن دایی جان! می‏دونی اینکه یه آدم که توی یه مهمونی -که سهله، توی کل دنیا- هیچ جوری جورش با جور هیچکی درنمیاد رفته یه گوشه نشسته تو عالم خودش ولو شده توت می‏ریزه تو حلقومش، کلا چه مفهومی داره؟ یعنی «من یکی رو رها کنید در این رنج بی‏حساب لطفا». خب؟ آورین…آورین …

تو فرهنگ خیلی بی‏تربیت ما، به امثال من تو دانشگاه میگن فسیل. همچنین، در همین فرهنگ خیلی بی‏تربیت ما، امثال من به دانشگاه می‏گن [بیـــــــــــــــــــــــب] که گاهی میشه واسه تنوع رفت و توش قدم زد و به ملت آویزون خنده‏ها زد، خندیدنی.

اما همین [بیـــــــــــــــــــــــب] چند وقت پیش ما رو جر داد رسما. موقعی که لم دادم پشت یکی از کامپیوترای سایت و آدامس ‏بادکنان power رو زدم، یه پیامی ظاهر شد که زرد کردم! تا اومدم بجنبم ناپدید شد. خب، بایدم میشد… گفتم اَکِهِــــــــــــــــــی! بذا ببینم رو همه سیستما نصبه؟ پریدم کامپیوتر بغلیو روشن کردم و گوشیمو مثه جغد گرفتم جلو مونیتور تا تصویره از چنگم نپره … شیکارش کردم خلاصه:

از طریق سرور، روی همه کامپیوترا موقع بالا اومدن ویندوز، برای کمتر از 10 ثانیه اول این پیام ظاهر میشد و بعدم میرفت همونجایی که … کورش رفت!

دم طرف گرم.فسیلیتمون رو جلا داد یکم …

دیروز همینکه رفتم تو حموم یه پشه صاف اومد رفت تو دماغم! اینقدر فین فین کردم که روده‏هامم از دماغم زدن بیرون، اما فکر اینکه نمرود رو پشه کشته، در تمام لحظات شستشو باهام بود. بعدش کلی فکر کردم که خدایـــــــــــــا پشه‏هه رفته بود تو گوش اون یارو یا تو دماغش؟! یادم نیومد. بعد از اینکه یادم نیومد بلافاصله افسردگی حاد گرفتم چون دیگه این یه مورد نکبتی رو که باید یادم میموند! بسکه این دینی عنــ‏تر رو ما دوره می‏کردیم اون روزای استثمار و تاریک جهالت. دیدم اینجوری نمی‏شه، نشستم کف حموم  و هی لیف زدم و هی فکر کردم. وقتی تقریبا 80% مطمئن شدم که تو گوشش رفته بود و خب بالاخره پشه‏اششم حتما پشه‏ی اون زمان بوده دیگه، قلدر، سرحال، پیف‏پاف ندیده. خب یکم حالم بهتر شد. بعد آب سرد رو وا کردم رفتم زیر دوش وایسادم فقــــــــــــــط به نیت اینکه 5 دقیقه یه ریز افکار منفی بکنم اون زیر، و به کل مملکت فحش بدم به خاطر این ترس و وحشتی که تو بچه ایجاد می‏کنن واسه خاطره یه پشه کـــ ون نشسته.

خلاصه تا حالا حموم به این تخــ مــ ی‏ای نرفته بودم. ریـــــــــــــ دم به این زندگی

به راننده می‏گم تا دانشکده می‏رین؟ می‏گه: آره، فقط باید یکم صبر کنیم مسافر بیاد، و انگوشتاشو به نشونه پول مول می‏ماله به هم، اما نگو داره با یکی از رفقای خارج از تاکسی به زبون ایما و اشاره حرف می‏زنه.

می‏گم: چی؟ دربست می‏رین؟! یوهو برمی‏گرده می‏گه: چی؟؟! دربست می‏رم؟! آره! بریم! … و می‏زنه رو گاز! می‏گم: هوی! اوهوی! نه ه ه ه وایسا!… وامی‏سه … می‏گم: خب شما دستتو اینجورکی کردی (و دستمو اونجورکی می‏کنم). می‏خنده و ابهام رو برطرف می‏کنه و همونطور که دستش تا بیخ حلق من جلو اومده به منظور رفع ابهام، هزاری رو می‏ذارم لای انگوشتاش، می‏دونی، عین شاباش… همچین جیگرش حال میاد و می‏گه خانوم شما که اینو داری دربست بریم دیگه! … و من یکم نیگاش می‏کنم، و قید غرور 24 سالگیم رو می‏زنم، و کیفمو جلوش 4تاق باز می‏کنم … 1 پنجاه تومنی پاره اون وسط هست که به عمو سلام می‏کنه.

مرد بیچاره یه لبخند می‏زنه و می‏گه: ایشالا خدا وضعتونو خوب کنه! [سکوت] ایشالا خدا کمک کنه تو همه مراحل زندگیت موفق باشی [سکوت] ایشالا … hmmm …خب بریم دیگه مسافر نیست انگار … و راه میفته و می‏ذ‏اره منم این نفس  کوفتی رو بکشم یکم.

یک روز نمی‏نویسم / و شب میخوابم / خیلی عمیق / امیدوارم آن روز، باران بیاید / و شب، پشه ها مرده باشند.

Blog Stats

  • 14,966 hits

RSS s tablecloth ‹میس‏پرسه‏اوس

آرشیو

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.