هماکنون در حال مرور بایگانی دستهٔ ‘M.P.oos و بچه-ش’ میباشید.
دختر بچه اگه که صبح تا شب تو کوچه ولوئه و به کمتر از تاپ دامنای رنگی بالا زانو راضی نمیشه، یا اگه زیادی جیغ و داد میکنه و خیلی جر میزنه و فحشای تــ خمی میده، یا اگه بازی کامپیوتریاش همه بزن بکش فرار کنن و همه دوستاش ازش مثه سسسگ میترسن و نمیتمرگه یه جا مثه آدم موهای عروسکاشو شونه کنه و باهاشون صحبت کنه؛ عیب نداره اصن، بچهی طبیعی آدمیزاده؛
اما اگه دیدین هر روز خاله شادونه و عمه گلدونه میبینه … زیادی خاااانوم و آرومه و زارت و زورت نقاشی میکشه … واسه هر عروسکیش یه اسم گذاشته و به جای بالا رفتن از دیوار صاف همهاش به صورت نمادین به اونا شیر میده … و اگه لابهلای حرفاش چیزی از شوهر و نینی و غذا پختن و سبزی پاک کردن مشاهده شد، و در کل «احساسات لطیف، و تمایلات شدید تشکیل خانواده» از خودش هی بروز داد کره خر،
همچین بزنین تو دهنش که خون بپـ … نه صبر کنین! دختره، ممکنه دلتون نیاد، حالا این دفعه خون نپاشید بیرون اشکال نداره. اما باید برق از کلهاش بپره حتما.
نترسینا،
بعدا تا عمر داره ازتون واسه اینکار تشکر خواهد کرد، بسیار.
بععععله
بچه اگه وسط یه مهمونی رودرواسیدار میگــ وزه یا در اتاق خوابتونو یوهو وسط عملیات باز میکنه و هیچ جوره بیرون نمیره، یا اگه زارت و زورت آت آشغال میخوره یا هممهدکودکیای جنس مخالفشو میبوسه و چیزاشونو میبینه، یا بچه گربه و سگ و گنجشک از تو خیابون برمیداره میاره تو خونه و بعد یه مدتم میکشدشون؛ عیب نداره اصن، بچهی طبیعی آدمیزاده؛
اما اگه دیدین زارت و زورت 20 و 19 میگیره … همه معلما ازش راضیان … هیچی نمیخونه اما همچنان ازon the top پایین نمیاد … عاشق درس و مدرسه است و حال نمیکنه اصلا با تعطیلیای زیاد … میرین مدرسهاش میبینین شده اسطورهای واسه خودش، و در کل «درس خوان تا چیزی شوی» رو نافرم سرمشق زندگی خودش قرار داده کره خر،
همچین بزنین تو دهنش که خون بپاشه بیرون.
نترسینا،
بعدا تا عمر داره ازتون واسه اینکار تشکر خواهد کرد، بسیار.
بععععله
بچه اگه که تو مهد کودکش مثه اسفند رو آتیش میمونه و عن مربیشو درآورده و تو چاه توالت نمیشــــــاشه، یا اگه موهای دوستاشو میکشه و اسباببازیاشونو کش میره و تف میکنه تو صورت هر کس و ناکسی و کر کر میخنده؛ عیب نداره اصن، بچهی طبیعی آدمیزاده؛
اما اگه دیدین بیشتر گوش میده تا زارت و زورت کنه … همهاش دوس داره بتمرگه یه جا کتاب داستان بخونن براش … سوال میکنه هی … زیادی مودبه … به اسباب بازیاش نگاهای عاقل اندر سفیه میکنه، و در کل «میل به دانستن» درش موج میزنه خیلی کره خر،
همچین بزنین تو دهنش که خون بپاشه بیرون.
نترسینا،
بعدا تا عمر داره ازتون واسه اینکار تشکر خواهد کرد، بسیار.
بععععله
بچه اگه که گل میکنه و دست تو دماغش میکنه و ناخن میخوره و هی بدو بدو میکنه، یا اگه فحش میده و درس نمیخونه و درست غذا نمیخوره و دست به چیزش میزنه، عیب نداره اصن، بچهی طبیعی آدمیزاده؛
اما اگه دیدین رفته یه گوشه نشسته، بازی نمیکنه … با کاغذ اوریگامی میسازه … فکر میکنه … پازل حل میکنه … حوصله هم سن و سالاشو نداره … با همه دوستاش دعواش میشه، و در کل «انزوا»طلبی میکنه هی کره خر،
همچین بزنین تو دهنش که خون بپاشه بیرون
نترسینا
بعدا تا عمر داره ازتون واسه اینکار تشکر خواهد کرد، بسیار.
بععععله
میدونی بچه … اون روزا یه زمونهای بود که، ماها نیترازپام میخوردیم و ننه باباهامون، پای تلویزیون بیگانه همچنــــــــــــان پیامدهای انقلابی که کرده بودن – یا کرده بودمون – رو دنبال میکردن … راستی! الان تو شادتری یا من؟
و بچه، احتمالا، با این تفکر که با پول تو جیبیش فردا نوبت یه روانپزشک واسه ننهاش بگیره، با ترحم زل میزنه به من!
میدونی بچه، یادمه (!) یه روز تو 24 سالگیم، بابام اومد تو اتاق و گفت اینجوری نمیشه که تو اونور، ما اینور … بیا با هم به خوبی و خوشی زندگی کنیم و اینا … منم دیدم حرف رو باید زد دیگه خب انگار! خلاصه تریپ شخصیتیمو واسش رو کردم کامل …
اما بعد که تا 1-2 شب نشسته بود رو کاناپه و زل زده بود به تلویزیون و حرف نمیزد، همچین کامل فهمیدم که فهمیده که دخترشو lost کرده ناموسن …
حالا بینم بچه، تو حرفی چیزی نداری بگی به من؟!
و بچه یکم فکر میکند و … کاناپه را مرتب میکند و … کنترل تلویزیون را میآورد و … [ای مادر.ق]
ميدوني بچه … اون روزا ما اينقدر بدبخت بوديم كه راننده تاكسيامون همه تلاششون اين بود كه چه جوري 5 تومني رو جاي 50 تومني تو پاچه ي مسافر كنن. اما خب، مسافر كه ننه ات باشه هم گرگ بارون ديده بود و …
و بچه با چشماي، احتمالا، گرد ميپرسد: 5 تومني يعني چقدر؟؟؟
ميدوني بچه، اون روزا نهايت حال دادن دولت به ملت اين بود كه تلويزيون سريال ميداد واسه عيد كه توش كل عوامل و نويسنده و بازيگرا و كارگردان و همه و اينا نميفهميدن كه بازيگر مشهور مملكت داره سر سفره 7سين ميگه كه: بني آدم اعضاي يكديگرند!
و بچه سخت در فكر است كه فردا عجب سوژه توپي براي خنديدن در مدرسه خواهند داشت، من ميشناسم اين تخم سگ را.
مي دوني چيه بچه؟؟
اون روزا ننه ات تو 23 سالگي، از اينكه 23 سالشه و نميدونه اين 4شنبه سوري 4شنبه سوري كه ميگن چه شكليه، خيلي اونجاش مي سوخت (1) اما خب، ميدونست اينم حتما از اون كاراييه كه وقتي يه روز انجام بده مي بينه بهش حال نميده، در حاليكه به همه ميده، و اين ديگه بدجوري آدم رو چيز ميكنه … hmm … آسفالت!
(1) بچه در همين حين ميپرسد: كجاش كجاش؟؟ … و ميس پرسه اوس با اشك – به خاطر دروغي كه بايد به بچه بگويد – نوك انگشتش را نشان ميدهد (و در همين لحظه يك تصميم اساسي ميگيرد، مبني بر شفاف سازي همه چيز با بچه)

