میتوانم همینجا پای لپ تاپ بشاشم توی یک ظرفی سطلی. دراز بکشم. ناخونهایم را لاک بزنم. فوت کنم. اس ام اس بدهم. ترکهای سقف را بشمرم. میتوانم تا ابد سوکوت کنم. فکر کنم. داستان ببافم از همه آدمها. میتوانم متنفر شوم. سخت شوم. برینم توی زندگی همه نزدیکها. میتوانم عاشق شوم. رها باشم. ذوب شوم در سیگار یک غریبه. میتوانم به یک دقیقه بعد فکر نکنم. به هیچکس. هیچ چیز. میتوانم همه را مرده فرض کنم. سنگم. حیوانم. سگم. نگاهم به شما مثل نگاه حیوانهاست. کاش بفهمید. دست پاک مهربانتان را عقب بکشید. و کمی دورتر بایستید.
خیلی وقتها احساس در کنار اتوبان نشستگی بر آدم مستولی میشود. احساس اُه اُه چقدرعبور کنندگی. احساس سرگیجه. احساس وحشت. احساس حلزون چسبیده به دیواره رودخانه. هی سرت را فرو میکنی تو دستهات. می آوری بالا. میبینی هنوز همه دارند عبور میکنند. همه. و یک نفر نیست که بیاید کنار آدمی بنشیند. بگوید ببین، من هم عبور نمیکنم. من هم نشستم. آهاااااع، ها. و کونش را بگذارد روی جدول. با تو سکوت کند. با تو نگاه کند. با تو خیس شود زیر باران. و حتی حلزون نیستی که بخزی توی لاکت. بگویی عبور کنید بابا. من خوابیدم. خدافس. و عبور نیست که آدم را میکشد. تنهایی روی جدول نیست که آدم را کلافه میکند. آدم را، این نیش ترمزهای گاه و بیگاه مجنون میکنند یک روز. این مسافرها. این لبخندها. این دستها که از پنجره ماشینها میزند بیرون. به نشانه دوستی. هم دردی. این امیدهای عبوری که ا ساعت دیگر نیست. ا ساعت دیگر باید دوباره بپذیری. بپذیری بوی بنزین سوخته را. جدول را. احساس در کنار اتوبان نشستگی را. سرگیجه را. وحشت را. حلزون چسبیده به دیواره رودخانه را. و ببینی همه را، که هنوز، دارند، عبور میکنند.
نیتم نوشتن از گوگل، و کرمهای خود خواهانه ای که ریخت، نیست. نیتم قربتن الی الفیلان هم نیست. نیتم بیمار است. مرض دارد الان. نشسته کنار پارک. روی سنگ چینها. به آدمها نگاه میکند و سناریو میسازد. نیتم دخدر خوبی بود. سر به راه و درسخوان. در خانه به مادرش کمک میکرد. شبها، زود میخوابید، و صبحها، زود فیلان میشد. الان ولی نیت عجیبی شده. این را مادرش میگوید. هی هم میگوید. مادرش انسانی است که هی میگوید. و به همین خاطر نیتم عادت کرده. این رسم اینگونه مکالمه هاست، اگر دقت کنید. شما هی یک چیزی را بگویید، تا ببینید آن چیز چقدر از شما فاصله میگیرد. متسفم. دنیا همینقدر مضمحل و نیز خنده دار است. شما آن را جدی گرفتید. من هم. نیتم را میگفتم. نیتم نوشتن از برهم خوردن عادتهاست. از که بودیم؟ کجا بودیم؟ چه میکردیمها. از شوکهای بین راه. از راههای مالرو. از اینهمه خار و مار. شده ام مثل یک سال و نیم پیش. مثل دبیرستان. دانشگاه. وقتی آدمها مهم نبودند. نقاشی میکشیدم، شعر میگفتم، مینوشتم. برای خودم. مخاطب مهم نبود. انزوا. سوکوت. تاریکی محض. مثل فرو رفتن در مرداب. دست و پا نزدن. مثل وقتی میرفتم توی کافی شاپ. تنها. چایی میخوردم. و خیلی خوش میگذُشت. هنوز هم روی مرزی ایستادم. بین خودم، و بیرون. روی مرز بودن، خوب است. مخصوص آدمهای ترسو. میتوانی تا کسی گفت پخخخخخخ، بپری توی اتاق، در را ببندی. بگویی های های. نزدیک بودها. و کتری را بگذاری روی گاز. دراز بکشی روی تخت. زل بزنی به سقف. بمیری توی خودت. و هر وقت کم آوردی، تمام شدی؛ پنجره را باز کنی. همیشه، آن بیرون کسی هست که لبخند بزند. آن بیرون، دنیای عجیبیست. آن بیرون نمیشود زیاد ماند. آن بیرون پالتو میخواهد و زنجیر چرخ. آن بیرون همه چیز ناگهان محو میشود. آدمها ناگهان آب میشوند. گودرها ناگهان پاک میشوند. هوا ناگهان سرد میشود. همه چیز ناگهانیست. آن بیرون همه هستند. و، همه نیستند.
منفی میبینم. خیلی منفی میبینم. اینور منفی میبینم آنور منفی میبینم. بالا و پایین را هم منفی میبینم. ماست و دوغی هم در کار نیست. قصه همیشه دروغ است ولی. کلاغ هم هیچ وقت به خانه اش نمیرسد. فقط بال میزند توی مه. توی غبار. وسط قصه های دروغ. به امید یک مکعب خاکستری توی دوردستها که اسمش خانه است. میشود بنشینی توش. با کون لخت. با دل شاد. با دوست. با آشنا. با رفیق و هم نسل و همفکر. تنها. و عصرها در را باز کنی به جایی که نمیخوردت. قورتت نمیدهد خیابانش. پلیسش. مغازه دارش. استادش. ملتش. دولتش. مثل اینجا نیس. مثل تو مثل من که دستم را گرفته ام به خایه اطرافیانم. برای ادامه زندگی. برای نان. برای نفس. برای یک ذره جا. یعنی به اینصورت شده کلن که همه دستشان به خایه همدیگر است. مجبورند. میخواهند صبح بلند شوند و اعصابشان نلرزد توی مغزهایشان. نجنگند. تهمت نشنوند. زخم نخورند. هلشان ندهند توی ماشین. پیرتر نشوند. نمیرند. فقط میخواهند کنار هم راه بروند. مثل خیل عظیم جزامیهای تنها توی جاده. مرض مشترک ینی همین. ینی تو به من نپر. من به تو نمیپرم. و ما توی خودمان چمباتمه میزنیم. این سکوت جزامیها توی بیمارستان سکوت نیست. شیون است. فریاد است. زجه است. مثل سکوت زندان. سکوت خانه سالمندان. سکوت همین خانه. وقتی همه خوابند. شبها. پاییز. باران. شیون. زجه. سکوت. بالشتیم. تفنگ را فرو میکنند تویمان. شلیک میکنند. میخوریم. قورت میدهیم. لبخند میزنیم. میگرییم. ادامه میدهیم. سکوت میکنیم. سکوت. سکوت. سکوت. هیچکس بالشتها را ندید. هیچکس از بالشتها تشکر نکرد. اما من، ازینکه انقــــــــــــــــدر بالشتیم مچکرم. ای، بالشتهای خوب.
نهایتش خورد میشوی. آب میشوی. تمام میشوی. از روی این کاناپه بلند میشوی آرام. توی تاریکی. میروی روی آن یکی کاناپه. میروی مینشینی کنارش. جرئت میکنی. و سرت را تکیه میدهی به بازوش. این نهایتش میشود. و اتفاقی نمی افتد. نباید بیفتد. قرار همین است. قرار بر این است که اتفاقی نیفتد. این رابطه های قراردادی سردرگم. این لایه لایههای با هم بودن. و ما، که کش میآییم بین ثانیهها. با چشمهای خیره به لحظه نامعلوم. با دستهای سرد. با لبخند تسلیم. با پوست چروک خورده کلفتمان.
گفت بوسش کن بوسش کن بوسش کن. چار پنشا پسر نوجوان بودند که از رو به رو نزدیک میشدند. نوجوان معلق. نوجوان شاد. نوجوان آتش. دوتایی یک نفرشان را هل میدادند سمت من توی تاریکی پیاده رو. توی سکوت همان پیاده روی مشهور کنار خرابه های ساختمان تجاری. پیاده روی من. جایی که میروم قدم میزنم توی تاریکی و ترس. لابه لای آدمهای ناشناس و نیمه روشن. کسانی که معلوم نیست تا یک ثانیه دیگر رد میشوند؟ یا فحش میدهند، یا وشگون میگیرند، یا لبخند میزنند. جاخالی دادم. خیلی راحت. مثل کسی که چیزی ندیده. نشنیده. مثل مادر زنبیل به دست نا امید و خسته ای که از روی توپ دو لایه پلاستیکی قرمز بچه های 7ساله میپرد، لبخند میزند، و دور میشود.
نشستم. نگاه کردم به پنجره. گفتم عجب. مش رجب آمد. با نان. گفت امشب خسته ای. گفتم مش رجب؟ گفت ها. گفتم هیچی. نشست. نانها را گذاشت روی تخت. یک تکه کند. خورد. نگاه کرد به پنجره. گفت بگو. گفتم چی بگم. گفت همان چیزی که میخواستی بگی. برگشتم. یک تکه نان گذاشت توی دستم. نگاه مش رجب خیس بود. نگاه مش رجب همیشه خیس است. نگاهای خیس تیزند. و راستند. و حرف میزنند. صورت مش رجب چروک دارد. کم. و ته ریشهایش را همیشه نگه میدارد. میگوید مرد باید ریش داشته باشد. مو داشته باشد. نعره بزند. لبهای مش رجب ترک دارد. خشک است. خسته است. مش رجب کم حرف میزند. وقتی حرف میزند که صداش کنی. بگویی مش رجب؟ و بگوید ها؟ یا هوم؟ یا وات؟ مش رجب انگیلیسی را خوب بلد است. از گذشته اش چیزی نمیدانم. چیزی نمیگوید. نمیخواهد بگوید. نمیخواهم بدانم. میداند که نمیخواهم بدانم. میداند که نمیپرسم. میداند که ساکتم. میداند اگر بگویم مش رجب؟ باید بگوید هوم؟ و بشنود هیچی. و با من خیره شود به پنجره. میداند دستم سرد است. گاهی نزدیک میشود. دستش را میگذارد روی دستهام. شوخی میکند. میخندد. سوال میپرسد. از کار. از درس. از خانه. بازی میکند با فکرم. با سکوتم. با بودنم. با بودنش. مش رجب زود میخوابد. به اندازه تمام دنیا خسته است. شکمش بالا و پایین میرود موقع خواب. وقتی من هنوز نشسته ام. وقتی هنوز نگاه میکنم به پنجره. نگاه میکنم به دیوارها. نگاه میکنم به مش رجب. صبحها مش رجب نیست. زود بیدار میشود. میرود آرام. میرود تا دفعه بعد. تا خسته باشم. بنشینم. آه بکشم. و بگویم «عجب».
مامان خوابیده بود روی تخت. تاریک تاریک. ساعت کی؟ 8 شب. گفتم ماوماون؟ گفت هااا. گفتم من این تخت را صبح آتش خواهم زد. گفت چرا؟ گفتم زیرا. گفت واا. خیلی خوبه که. گفتم من شام میخوام. گفت نان، و، ماست. گفتم آره؟ گفت بلی. گفتم :( . گفت برو حلیم سیب بپز. گفتم بلند شو بپز خب. گفت به من چه. از صبح تا حالا هی بپز، بشور، لوبیا پاک کن. گفتم اُوکی. رفتم نگاه کردم دیدم خانه که نیست. قبرستان بقیع هم، اممم، نیست. قبرستانی است با 4 گور. یکی اینور. یکی آنور. و تاریک. بی روزن. بی افقهای روشن. پیاز را سرخ کردم. با کره. و زرد چوبه را ریختم توی پیازها. و هی گفتم گل سرخ و سفیدُم دسته دستـــــــــــــــــــــه، عزیز، وِشی به کنارُم… سیب زمینیها را خورد کردم … الاووووهی بشکنه اون سنگ مرمـــــــــــــــــــــر، عزیز، وِشی به کنارُم… مامان آمد. گفت بذار بیینم چکار کردی. بعد زردچوبه را برداشت هی ریخت هی ریخت. گفت هنوز خوشرنگ نشده. بعد هم تالاپی آب ریخت روی سیب زمینیها. و نمک. و در قابلمه را گذاشت و رفت. شب همه از گور آمدند بیرون. گفتند هو هو. چرا؟ بیکاز آو شکم. بله. آدم گرسنه میشود بالاخره. و همه مدام آمدند مدام رفتند نگاه کردند به من که داشتنم سیب زمینیها را میکوبیدم با گوشت کوب. و گوشت کوب هی میپرسید پس گوشتش کو؟؟ من گوشت کوبم ناسلامتی ها! و من میکوبیدمش به قابلمه. که ینی گوشت میخواهی؟! بیاه. بیاه. و این طرز برخورد بسیار بدی است که من گاهی، فقط گاهی، با اشیا دارم. قابلمه را گذاشتم روی میز. نگاه کردم. کسی نبود. پریدم توی آشپزخانه سیر ترشیها را برداشتم. 3تا. به نیت خودم. و برگشتم. دیدم بَهَع. آدمهای گرسنه از سفره بالا میروند. و میخندند. و شوخی میکنند. و من گفتم ران میس پرسه اوس، ران، سیو یور فود. و دویدم و هی خوردم و هی خوردم. و یکبار آن وسطهاش به مامان گفتم با این خیل گرسنگان میخواستی چکار کنی؟! که او دوباره گفت نان، و، ماست. و در ادامه افزود: این سیرها چقد با حلیم سیب خوشمزه هستند نه؟ و سایرین پاسخ دادند: بلی، لامصب. و من فقط دلم بغل میخواست. نمیدانم چرا. و چه ربطی دارد. و این چیزیست که هیچوقت نمیفهمم.
راه میرویم. همانطور که نشسته ایم. فکر میکنیم نشسته ایم. اما راه میرویم. مدام. در حالیکه دستهایمان لای موهایمان چنگ خورده. و آدمهای محبوبمان در کنارمان با ما راه می آیند. قدم میزنند. ساکتند. مکث میکنند. می ایستند. ما هم مکث میکنیم، می ایستیم. میخندند. نگاهشان میکنیم، لبخند میزنیم. دور میشوند. برمیآشوبیم، میدویم. نزدیک میشوند. عقب میرویم، میترسیم. ما مولکولهای گازی هستیم که انجماد را نمیپذیرد. از پایداری گریزان است. ترسوست. یک لیوان خالی گاز. که روی حرارت نشسته. و حرکت میکند. در حالیکه تمام سعیش در حفظ پیوندهای مخفی است. پیوندهای مخفی مردد بی سرانجام. پیوندهای پنهان خود با مجموعه محبوبها. پیوندهایی که فقط خود یک اتم میداند. درون منزوی کوچک متحرک یک اتم، و بس.
ترسیده ام؟ ترسیده ام. دورم شولوغ شده. نفسم بند آمده. خبر مرگ میآورند. راه میروم میگویم پنجره را باز کنید. در. هوا. آب لطفن. آمده ام بیرون هول کردم. شهر ترسناک شده است. فکر میکنم. تحلیل میکنم. زیادید. کوچکم. میخواهم بروم عقب. خیلی عقب. تا اول کوچه. تا اول رود. تا آنجا که نوشته به شهر فیلان خوش آمدید. همانجا که هنوز کوه هست. بوته هست. مزرعه هست. بلال هست. آنجا که هویت نداری. رفیق نداری. بنزین نداری. برق نداری. آنجا که همه رد میشوند تند تند. سبقت میگیرند. موسیقی گوش میدهند. گاز میدهند تا برسند. آنجا که اگر پارک کنی یک گوشه ای، پای سنگی، زیر درختی؛ هیچکس نمیبیندت. تا همانجا… دل پیچه دارم. خاکشیر برای دل پیچه خوب است. مامان خاکشیر را هم میزند با نبات. مامان مطمئن است که دوباره دارم نقشه میکشم. هر وقت نقشه میکشم دل پیچه دارم. مامان اگر نداند، زن مش رجب بداند؟ مش رجب یک مرد انتزاعی مهربان است. کافی است بگویید عجب. خودش ظاهر میشود، و میگوید مش رجب. مش رجب کتاب نمیخواند. مثل من. نمیداند. مثل من. مهربان است. مثل من. اما من سبیل ندارم. و ازین بابت یک مقدار ناراحتم. زنش اما خیلی میدانست. خیلی خسته بود. سر زا رفت. ینی زایید. به دخترش نگاه کرد. آه کشید. نگاه کرد به سقف. و رفت. این را مش رجب میگوید. مش رجب وقتی این را میگوید سیگار میکشد. سرش را هم تکیه میدهد به یک جایی. باید بدهد. سر، سنگین میشود یک وقتهایی. کل وزن میرود توی سر. و تمام هیکل سر میفتد روی بدن. برای همین است که اگر جایی نبود، باید برای مش رجب پشتی بیاورید. لطفن.
امروز حالم خوب نیست. هست. اما انگار نیست. جدیدن بهترم. سبکم. ماشینم را پارک کرده ام کنار بزرگراه شما. تکیه دادم به صندلی. نگاه میکنم به سقف. ماشینها. جاده. دوردستها. شما که تند تند رد میشوید. شهوت حرکت ندارم. شهوت بدو بدو زمان را بگیر. شهوت نان-استاپ مووینگ. کشیده ام کنار. رفته ام توی خودم. توی خود سبکم. خود پیرم. کسی که دیگر گربه ای نیست که توی اتاق گیر افتاده و به در و دیوار و پنجره میکوبد. کسی که چنگ نمیزند. کسی که مثل مارمولک رفته کنار پنجره. روی توری. تمرکز کرده به چیزهایی نامشخصی. اما امروز حالم خوب نیست. مارمولک امروز حالش خوب نیست. هوای ابری خنک بیرون میآید میخورد زیر شکمش. لامصب. مارمولک دلش میخواهد کروکدیل شود. توری را پاره کند. برود تا دریاچه ای. جنگلی. یک کتابی داشتم بچگی. فیل بزرگ خاکستری. حفظم هنوز. فیل بزرگ خاکستری گوشهای بزرگی دارد. اما دلش میخواهد حیوان دیگری باشد. اگر گفتید چه حیوانی؟ بعد میرفتی صفحه بعد. عکس یک پرنده بزرگ بود. فیل بزرگ خاکستری دلش میخواهد پرنده ای با بالهای قوی باشد و در آسمانها پرواز کند. اما پرنده فیلان دلش میخواهد حیوان دیگری باشد. اگر گفتید چه حیوانی؟ … صفحه بعد… پرنده فیلان دلش میخواهد یک مارمولک سبز کوچک باشد و زیر آفتاب دراز بکشد… کتاب بیماری بود. هی میگفتی این یکی دیگر دلش نمیخواهد بقران. بعد میدیدی دلش میخواهد. تازه آخرش دوباره میرسید به یک گاوی فکر کنم. که دلش میخواست فیل بزرگ خاکستری ای باشد که گوشهای بزرگی دارد. گاو بود. میدانید. و یادم هست مقادیر زیادی مگس دور دمش پرواز میکردند. و کلن کتاب میخواست بگوید ای فیل بزرگ خاکستری خوب، ریدی. دیدی؟ که ریدی؟ و آدم بنشیند بگوید هوووووم. و عبرت بگیرد. و برود برای ادامه زندگی. الان ینی باید مارمولک شکم به توری دلش نخواهد کروکدیل باشد. دلش بخواهد مارمولک شکم به توری باشد. و باد بیاید بخورد به شکمش. و بگوید ای جااووون، و های های های. و کروکدیلها اصلن بدبخت هستند که شکمشان همش روی زمین کشیده میشود. کودکی آدمی مهم است میدانید. کودکی آدمی با آدم بزرگ میشود. مثل سایه. و ممکن است یک روز بیاید جلو. با مسخره ترین حالت. و کودکانه ترین شکل. و به دادش برسد. یک روز نیمه سرد تنها. یک جمعه پاییزی دور.
اقتصادم خوب نیست. اینکه اقتصادم خوب نیست، خوب نیست. اگر دیدید دختری از مغازه ای بیرون آمد با مقداری پول در دستهاش، و آدامس و Nani شاید، و نگاهش به دوردستهاست بدانید آن منم. آن آدامسها و نانیها و پولها هم چیزهاییست که به عنوان بقیه پولم گرفتم. به من نزدیک نشوید. چون گیجم. حوصله هم ندارم حساب کنم. از اینکه بیایم خانه بگویم خب، 20 تومن داشتیم. انقدرش را پرتقال خریدیم، حالا چقدر داریم؟ و وااااا پس بقیه اش کو؟؟ و آهاوووون. دادم برای تاکسی، و آخیش حالا بروم با خیالی راحت برای ادامه زندگی – ناشی از این تفکر که من خیلی حواسم به پولم هست – متنفرم. همینجور پولم را میگیرم از مهندس. میروم بیرون. خرج میکنم. میایم تو. یک وقتهایی هم میایم تو اول. بعد میروم بیرون.خرج میکنم. بعد دوباره میآیم تو. به هر حال یک سری پروسه است که هی تکرار میشود. پروسه لغت شیکی است. پروسه. دیدید؟ خیلی شیک بود. 2روز پیشها نشستم جلوی کارفرما. گفتم ببینید آقای «ف»، اینکه طرح من اجرا نشده نباید جزء نگرانی من باشد، این یک پروسه است، من کارم را انجام دادم و زمان گذاشتم. کلمه پروسه را قبلن تمرین کرده بودم. نمیخواست پول بدهد. میگفت طرح را اجرا نکردم. نکردی که نکردی تخمسگ. آقای «ف» خیلی تخمسگ بود. میآمد از ساعت 8 تا 11 شب حرف میزد با من که این طرح را اینجورکی دوست میدارم و آنجورکی دوست نمیدارم. آخرش هم این شد که یک سوم پول را داد و رفت. خیلی خندان بود وقتی میرفت. این لبخند انسانهای تخمسگ است که آدم را به فلک میبرد از عصبانیت. و به زمین میکوبد. بالاجبار. به خاطر نیروی جاذبه ینی. و گرنه تمام هیکل آقای «ف» یک چیپس سرکه نمکی است کلن از لحاظ ارزش. مامان ناراحت است ازین وضع. ازینکه اقتصادم خوب نیست. خب پول جمع نمیشود میدانید؟ پول اولش که نیست، خب؟ بعدش هی میآید میگوید سلاوووم. بعد تا برمیگردی دوباره نیست. مرض دارد. از بیماریهای ناشناخته ای رنج میبرد. مثل همگی ماست. شباهت ما با پول زیاد است به طور کلی. اولش نوییم و صافیم.می آییم میرویم دست به دست میشویم. تا میخوریم میگوییم وااا. چروک میشویم. رویمان مینویسند عشق من، فیلان. میرگ بر فیلان. یا حجت بن الفیلان. ما هم میگوییم خب. و هی فکر میکنیم. پولها هم فکر میکنند میدانید؟ خیلی فکر میکنند. و خیلی هم تنها هستند. و در خویشتن خویش نیز فرو رفته اند. به هر حال، بعد ازینکه هی میآید میگوید سلاوووم باید بگردی بگردی پاره شوی تیکه هایت بیفتد لای تخمسگها و بطن جامعه. هی خودت را گم کنی اینور، آنور. تا پولت را، حقت را، پیدا کنی از لای مردم. لای دُولت. لای زندگی. من الان در مرحله سلاووووم هستم. دلم میخواهد این پول خر جمع نشدنی را بردارم ببرم کلم برگ بخرم با ماکارونی شکلدار و ژامبون و خیارشور و ذرت. بیایم بنشینم سالاد ماکارونی درست کنم و هی بخندم. یا بروم رژ لب بخرم و لاک. یا شرت گل گلی. یا بروم مانتو فروشی با پسر مو سیخ سیخی پر رو کل کل کنم 6 تا مانتو بپوشم و هی بگویم مسخره سیخ سیخی چرا اینها همه 57 تومن هستند؟؟ و بیایم بیرون. ینی همین که پول میگوید سلاوووم خفتش میکنم. من خیلی زرنگم در واقع اصلن. دقت میکنید؟ من واقعن اقتصاد ندان، ولی، زرنگم.
هر وقت نوبت دکتر دارم سگم. ینی بیدار میشوم واق واق میکنم. درونا. و نه علنا. زیرا در خانواده ما علنا معنا ندارد، و حرف و این کارها یعنی چه اصلن، ها؟؟ اگزکتلی با همین لحن. یعنی شما بیا در خانواده ما. شب آدم بکش. صبح لبخند بزن. جک بگو. نرمال باش. بخند. علنی هم نباش به هیچ وجه. شما 20 امتیاز گرفتی همین الان. به این دلیل است که من در خودم چادر زدم. در خودم زندگی میکنم. در خودم میشاشم. در خودم میگوزم. در خودم میخندم. میرقصم. میدهم. مسافرت میروم. در خودم دوست پیدا میکنم. به هم میزنم. فحش میدهم. به توافق میرسم. واق واق میکنم. در ادامه همین روند، صبح میخندیدم کرم میزدم و مداد میکشم به مژه هام، و در خودم واق واق میکردم همزمان. یک توانایی هایی دَرَم بروز کرده میدانید. خیلی حال میکنم با خودم و نیز، توانایی هام. 1ساعت و تقریبن 20 دقیقه طول میکشد ما برسیم به مطب دکتر. شاید هم بیشتر. ماشین پدر مثل سلول انفرادی و اینهاست. همیشه توی ماشین پدر دراز میکشم. یا کله ام را تکیه میدهم و چشمهایم را میبندم. که یعنی خدافس. من خوابم. و هر وقت نگاه میکنم پدر را میبینم که دارد توی آینه من را دید میزند. که یعنی اه اه اه گنده بک همش خوابیده و حرف نمیزند و اجتماعی نیست و جک نمیگوید و دلقک نمیشود ما بخندیم. و خب دید زدن هم اصلن کار درستی نیست. انگار هی با زور بیایید توی دسشویی که آدم دارد میریند و فکر میکند در سکوت. اینها را که نمیشود گفت. کافی است بگویی. علنی بگویی… شما توی دایره اید. اگر دقت کنید. دایره بعضی آدمها خوب است. میروی توش دراز میکشی. آرام میشوی. میخندی. دایره بعضیها خر است. گه است. مرض دارد. دایره بعضیها مثل چاقو فرو میرود توی حلق آدم. دایره بعضیها ویروسی است. پدر ویروس دل پیچه دارد. و یک چیزی که میچسبد به فشار من. می آوردش پایین. دایره مادر هم تقریبن اینجوریست. دایره پدر اما یک چیز دیگری هم دارد به اسم چه کسشرا. ینی ویروس «چه کسشرا». که باز ینی اگر شما بخواهید با انرژی دو قدم تا سر کوچه بروید پفک بخرید برگردید و بخورید و لذت ببرید، و در دایره پدر قرار بگیرید یک لحظه، به خودتان میگویید چه کسشرا. و کونتان را زمین میگذارید. به شکل خیلی منفعل. غمگین. نا امید. خسته. و لذت پفک از شما فاصله میگیرد. لذا، من محیط دایره ام را نهایتن مماس میکنم با محیط دایره بقیه آدمها. فرو نمیکنم توی حلقشان اگر انسان باشم. صبر میکنم یکی که توی دایره اش آرامش من، و توی دایره ام آرامش او هست پیدا کنم، بعد یک ذره، دقت میکنید؟! یک ذره این دایره لامصب را میبرم تو. به طوری که اشتراک «آ» و «بی» بشود یه کوچولوی بامزه مسخره رنگی. الان خیلی نیاز دارم یکی بیاید بگوید کس نگو مومن، و موهام را بکشد بلندم کند ببرتم ازین فضای مجموعه ها بیرون. زیرا من اکنون یاد تمام معلم های دبیرستان فرزانگان کثافت افتادم. و تمام کتابهای محتوا. و تمام رقابتها. و اه باز هم این اول شد؟ و بدویید نتیجه آزمون آمد. و قهرهای دختر مدرسه ایها. و تمام آن 7 سال مزخرف. و اینها. و حالم بد شد. و کلن آی نید آوفولی هلپ. یو نو
دوید دنبال اتوبوس. پیر بود. سفید بود. هم خودش هم موهاش. چاق هم بود. کمی. اما دوید. از شیشه نگاه کردم. کنار شیشه اتوبوس نشستن را دوست دارم. جدیدن به دوست داشتنهایم فکر میکنم. مثل قبلها. به خوراکیها بیشتر. بعد به این چیزهای کوچک ساده و مسخره. سرم به شیشه چسبیده بود. به هوای نیمه ابری فکر میکردم. به رفتن. به تمام شدن. به برگشتن. به دریای دور. دیدم یک پیرمردی میدود و به من نگاه میکند. هول شدم. عادت ندارم که به دیدن این صحنه ها. به پدرهایی که شق و رق نیستن. به پیرمردهای تیشرت و جین پوشیده شاد. به پیرزنهایی که با افتخار پیر شدند و میخندند. به این رهایی. به این مردم. به این آسمان. به این چیزی که توی هوای اینجاست. پیرمرد تا نگاهم را دید خوشحال شد. اشاره کرد به خانوم بغل دستی ام. من هم مثل وحشیهای هول تاق تاق زدم روی شونه دختر. گفت جانم؟ گفتم با شما کار دارند. دلا شد. گفت خدافس بابا، خدافس بابا. بای بای کرد. از روی من. نگاهم به جلو بود. فکرم یک جایی. همیشه همینطور است. یک وقتهایی شدیدتر. مثل الان. بعد هم تکیه داد. غمگین. اس ام اس زدم به تو. گفتی دارم میبینم که رفتی. نیم خیز شدم. ندیدمت. نشستم. چشمم را هم بستم. خوابم برد. خیلی کم. بیدار که شدم دریا هنوز کنار جاده با ما می آمد. دختر، مهربان بود. حساس بود. به هوا. به مردم. پدرهای مهربان بچه های حساس بار می آورند. من اما مثل سربازهای امریکایی تنهای از جنگ ویتنام برگشته، مثل سنگهای خسته آفتاب خورده، مثل مارمولکهای پوست کلفت صحرای آریزونا، مثل کره خرهای احمق در چمن احساس میکردم باید مواظبش باشم. گفت شما سردت نیست؟ گفتم سردته؟ پالتو دارم میخوای؟ گفت نه یکم اصابم خورده. دریچه های کولر را زوم کردم روی خودم. هر دوتاش را. حالم بد بود. تهوع شدید داشتم. فشارم در حد غش آمده بود پایین. نشستن روی صندلی اول اتوبوس وحشتناک است. جاده هی می آید هی می آید هی می آید فرو میرود توی حلقت. و تمام نمیشود. باید تکیه بدهی. چشمهات را هم ببندی. به خوبها فکر کنی. به خاطره ها. به تخیلات. گفتم ازینها میخوری؟ گفت نه مرسی. پدرش نگران بود. پدرش یک نگران مهربان بود. یک کسی که «بود»، مثل درخت. مینشستی توی سایه اش. و حساس بزرگ میشدی. بی کرم. بی درد. بی مرض. بی قرص. باید این را بهش میگفتم. اما خودش میدانست. حتمن میدانست. باید میدانست. و جاده. جاده تمام میشود. جاده همیشه تمام میشود. و تو کوله ات را برمیداری. پیاده میشوی. به راننده میگویی خسته نباشید. و دوباره گم میشوی. یک جایی توی شهر. یک جایی توی خودت. بی صدا، و آرام.
گفت سرِت چرا تو باقالیاس. خیلی یکهو گفت و کشدار و مست. سرم توی باقالیها نبود. به لباسهای خواب مغازه مزخرف سر 4راه نگاه میکردم که جلوم سبز شد. خوردم بهش. بعد هم وایسادم. همینجور زل زدم به شلوار جینش. ینی حتی نگاهش نکردم ببینم چه خری است دارد کس میگوید مومن. اگر کسی ما را میدید دو روز میخندید. شاید. بستگی داشت به میزان حوصله و دقتش در فهمیدن اینکه چقدر ما در آن لحظه مضحک هستیم. او حرف میزد من گوش میدادم و نگاه میکردم به شلوارش و نصفه تی شرت مشکی اش که میشد دید در حیطه میدان دید شخصی. میدان دید شخصی میشود آن مقدار چیزهایی که بدون تکان دادن کله و چشم میشود ببینید. این را آقای پاکزاد گفته. 25 صفحه برای کنکور خوانده ام و همین را خوب بلد شدم. چون خیلی زل میزنم. و میدان دید شخصی ام خیلی بروز دارد کلن در زندگی. وقتی گفت به چی نگاه میکنی سرتو بیار بالا فهمیدم که به جای خوبی نگاه نمیکنم. پس در رفتم. در که نه. من آدم در رویی نیستم میدانید. آدم بمان و مبازره کن و ریز ریز شو و بمیری هستم. کلن خندیدم، پیچیدم، و رفتم. فکر کنم. در حالیکه هنوز کس میگفت. 5قدم جلوتر یک خانوم مهربان تخمسگی پرید جلو و گفت عزیزم موهات رو بکن تو. کردم تو. در واقع دست مالیدم به موهام که ینی خب، باووشه، کردم و بیا دوست باشیم کثافت. راه رفتن توی شهر مثل مسابقه میکرو است. هی یک چیزهایی میپرند جلو که باید جاخالی بدهی، یا بشینی، یا دیپلماتیک عمل کنی، تا ببری. تیر نداری. متاسفم که نداری. استوپ هم نداری. آهنگ زمینه هم نداری. فقط دشمن داری و ضربه. برای همین میکرو خیلی بیشتر عدالت دارد. و تخلیه روانی دارد. و انسانیت دارد. کوچه ها از همه بدترند. اگر دقت کنید. اما بنده از لحاظ کوچه باریک تاریک تنها، به شخصه میتوانم بروم برای اف بی آی درخواست کار بدهم الانها. اوایل خیلی بد بود. خر بودم. حس زندگی سوئد برم مستولی شده بود. میرفتم توی کوچه خیلی محترم و خندان. و عاقبتم معلوم نبود. گفت نگاه کن. حواست باشد کجایی. کی هست. کی نیست. مردم در چند قدمی ات راه میروند. چکار میکنند. فهمیدم که اینجا سوئد نیست. کم کم فهمیدم. کار ساده ای نبود. مجبور میشوی بفهمی. مجبور میشوی کارهای ساده نکنی. مجبور میشوی یک کوچه را که از مهد کودک میرفتی و می آمدی و توش شعر میخواندی، با استرس فاجعه بار طی کنی همیشه. حالا جلوترم. شاید یک قدم. همیشه جلوتر که میروی فقط یک قدم است. یا نیم قدم. یا یک مورچه. این روزها اول که وارد کوچه میشوم نگاه میکنم ببینم چنتا آدم توی کوچه است. و چنتا موتوری اطراف پرسه میزند. و موقعیت ماشینها را میسنجم. بعد میگویم یک دو سه. و تند تند میروم تا نزدیکی اولین ماشین. پناه میگیرم در واقع تا اولین موتوری برود. بعد سریع میروم تا نزدیکی دومین ماشین، یا آدمهای نرمال، زنها، پیرمردها، یا جایی که دید نداشته باشد به سر و ته کوچه. و با همین سیستم تا آخر کوچه میرسم. و خیلی افتخار آمیز در میآیم. یک وقتهایی موثر نیست. که خب، نیست دیگر. میکرو هم همینطوری بود. تیر میخوردیم. میگفتیم اَه، گـُه. و رفرش میکردیم. نمیمردیم. هیچوقت نمیمردیم. هنوز هم نمیمیریم. باید بشود زندگی را هم رفرش کرد. مجبور میدانید ینی چی؟ حتمن میدانید. اما برای آن دسته از دوستانی که نمیدانند عرض میکنم، مجبور ینی همین.
